....ساعت ۷ شب ۲۸ مهرماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد هجری شمسی:نخیر خانم ...هیچ خبری از زایمان طبیعی نیست امشب برو یه شیشه روغن کرچک بخور تا بلکه انقباضاتت شروع بشه
.از مطب با همسر جونی رفتیم خونه خواهرم و طی نشستی که پشت درهای بسته انجام شد به این نتیجه رسیدیم که واویلا اگه فردا بعد از فوتبال ایران و بحرین دردت شروع بشه و ملت بریزن تو خیابون برای بوق بوق و جیغ جیغ برنده شدن چه خاکی میخوای تو سرت بریزی تا برسی بیمارستان
....راه به راه بسته های پیشنهادی...نتیجه: نیمه دوم برو تو پارک کنار بیمارستان که اگه لازم شد بپری بیمارستان
...پروژه روغن کرچک خورون دیگه بمانددددد
ساعت ۸ صبح ۲۹ مهرماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد هجری شمسی بیمارستان:نخیر خانم...هنوز به هیچ عنوان آمادگی زایمان طبیعی رو ندارید
....د بیا حالا چه جوری باید به این نی نی کوچولو حالی میکردیم که بجنب تا دیر نشده...بازم نشست...بازم بسته پیشنهادی...نتیجه:اینداکشن
. ساعت ۱۰آمپول رو که تزریق کردن راه به راه پرستار میومد و ضربان قلب نی نی و درد ها رو چک میکرد و گزارش تلفنی میداد به دکتر تا خودشو برسونه به بیمارستان.منم که هر هر هر کر کر کر که پس چرا درد شروع نمیشه
که یه دفعه پرستاره که ترسیده بود پرید پیشم و دوباره ضربان و ...که اهه پس اینا چیه؟ببین آهان الان درد داشتی
.منم هاج و واج که ااااااا مگه درد اینجوریه؟بابا اینکه چیزی نیست من فکر میکردم تاالان باید بالش رو گاز میگرفتم.پرستاره گفت بابا تو دیگه چه صبری داری تا حالا هر کی جای تو بود بلوک رو سرش گذاشته بود ...ولی از قدیم گفتن آسیاب به نوبت...

دیگه دردها دقیقه به دقیقه شده بود که دکی رسید.وقتی دیدمش انگار فرشته نجاتم اومده
گفتم دکی به دادم برس چه کنم که این وروجک جا خوش کرده و نمیاد.دکتر یه گزارش از پرستار گرفت و گفت :آهان حالا قدر مامانتو میدونی نه؟
...القصه ساعت ۲ بعد از ظهر پس از دردهای انتهاری و اعلام شکست اینداکشن و اعتراف به لجبازی موروثی و یکدندگی پرنس کوچولو ،پسر مامانی به طریق رستم زا نزول اجلال کرد
.و این یعنی چشمت کور تا لج نکنی بگی فقط طبیعی حالا هم درد طبیعی رو کشیدی هم درد جراحی رو نوش جونت
....
وقتی دیدمش با اینکه هنوز چشمهام تار میدید انگار زیباترین نوزاددنیاست....بین اسمهای آریا،آرمان و پارسا، پارسا
رو انتخاب کردیم.اون شب ایران و بحرین مساوی کردن و هیچ خبری از شادی مردم نبود هر چند دیگه من و پسرکم پیش هم بودیم و برامون هیچی مهم نبود.
...
...
...
حالا ۷ سال از اون روز میگذره و من شدم نماینده مامانهای کلاس پارسا،پارسا امروز آ رو یاد گرفته.پارسا ۴ دندان اصلی دراورده.و چقدر لذتبخش هست که ببینی عزیز دلت به قدری بزرگ شده که میتونه مسولیت بعضی کارها رو به عهده بگیره و به مامانش کمک کنه. و این یعنی پسر من داره مرد کوچولو خونه ما میشه.و این یعنی نهایت لطفی که خدا به ما داره و این یعنی.....
خدایا به خاطر وجودش،به خاطرسلامتیش ،به خاطر خنده هاش،به خاطر چشمهای اشکیش،به خاطر لجبازیش،به خاطر قلب کوچولوی مهربانش ، به خاطر دل پاکش، به خاطر صداقتش،به خاطر...به خاطر...به خاطر...سپاسگذارم.
مرد کوچولوی۷ ساله من تولدت مبارک

