...بالاخره بعد از ۶ سال رفتیم شمال
.هر سال تابستون کلی برنامه ریزی میکردیم که بریم ولی نمیشد و به جاش از جاهای دیگه سر در میووردیم
.طبق قانون جذب امسال نیت کردم و خواستم که بریم و رفتیم.حسابی هم خوش گذشت.(خواسته های دیگه ای هم دارم تا ببینم عملی میشه یا ؟؟؟
).با دو تا از دوستان همسر جونی رفتیم که اونها مجرد بودن و اهل انرژی و مثبت درمانی و مراقبه و...
جالب بود وقتی یه حیوونی رو میدیدن (از نوع مارمولک یا به قول پرنیان چارمولک و زنبور و ... نه کروکودیل و
...)به جای اینکه مثل ما برای کشتنشون حمله ور بشن و گارد بگیرن که در نره
اونها رو از محل بیرون مینداختن...اینم یه مدلشه دیگه.آخر مثبت بازی.
رفتیم دریا گوشه تو سلمانشهر.هوا ماه ماه ماه بود.توی مرداد هوای خرداد رو داشتیم .انقدر خنک بود که پارسا و پرنیان غروب لب دریا مور مورشون میشد
.اینم از پا قدم ما...به قول دوست همسر جونی ۴ تا فامیل خدا رفته بودیم اونجا که هوا انقدر ملنگ شده بود
.اگه قصد عزیمت به مناطق بد آب و هوا را دارید در خدمتگذاری حاضریم با بلیط رفت و برگشت،ترانسفر،صبحانه و نهار و ...البته پای شما.
روز دوم رفتیم تله کابین نمک آبرود.من ۱۵ سال پیش رفته بودم ولی به قدری بارون میومد که هر کی از کابین پیاده میشد میرفت ته صف برگشت که دوباره بره پایین و اصلا نتونستیم بپلکیم
.دوستانمون نیومدن و گفتن ما با بلیط ۵۰۰ تومنی رفتیم دیدیم دیگه حالا ۶۰۰۰ تومن پول نمیدیم
.از خط ۲ که خلوت تر بود رفتیم. یک قشون عرب هم اومده بودن و طفلکیها مونده بودن از خوشی چه کنن.مخصوصا زنهاشون با اون روبند و ...عشق دنیا رو میکردن
.(توی عربستان زنها حق استفاده از کافی نت رو ندارن .
حالا اون به جهنم حتی اشتغالشون فقط مختص پزشکی زنان و دبیری هست. شناسنامه و رانندگی هم که هچ
.حالا هی بگید جمهوری ...اله و بله
)حالا فکرشو بکنید اومده بودن اونجا یعنی ته عشق و حال .
همسر مهربان به شدت وافری از بلندی میترسه
.الهی بمیرم وقتی کابین راه افتاد گفتم الانه که بی شوهر بشم
.هر چی میگفتم بیا دوربین رو بگیر از ما عکس بگیر دو دستی این دستگیره ها رو گرفته بود و عین آفتاب پرست رنگ به رنگ میشد
.برگشتن هم من کرمم گرفت و با پارسا و پرنیان کنار هر کابینی که میرسیدیم جیغ میزدیم که دلبند گفت نکنید بغلیها میترسن
.گفتم جیگری تو میترسی چرا بهانه سر بقیه میذاری؟
.وقتی اومدیم پایین دوستمون تا دیدش کپ کرد و گفت انگار ۵ سال پیر تر شدی .همین که داشتیم سوار ماشین میشدیم برق رفت
که شوهر جونی فوری متصل شد به فامیلمون که خدا جونم قربونت برم اگه من اون وسط بودم و برق میرفت سکته میکردم و خیر ببینی که یه چند دقیقه ای مهلت دادی
.و بدین سان بود که فهمیدم اگه حالا حالاها بچه ها به بابا احتیاج دارن دیگه به ارتفاع نبرمش چون جدا از ترس زیر چشماش باد کرده بود.خونه هم که رفتیم دست به دامن انرژی و ...شد.
.....توی این ۳/۴ هفته راه به راه مهمونی تکراری و تولد دعوتم.ازبس مدعوین تکراری دیدم دل آشوبه گرفتم
.منم که اگه خدا قبول کنه اسکروچ تشریف دارم اگه بگی یه قرون بابت کادو پول دادم
.مثل ننه قزی ها توی ساک و کمد رو میجورم و بالاخره یه کادو جور میکنم
. یکی از مهمونیها معرکه بود
یه خانم دکتری نذر کرده بود که مراسم عروسی و جهیزیه یه دختر بهزیستی رو فراهم کنه
دختری که پدرش معلوم نبود کیه و مادرش هم فوت کرده بود...اگه یه باربی رو دیدید این عروس هم همون بود.از خوشگلی حرف نداشت
...مراسم خوبی بود حدود ۱و نیم ملیون نقد با مقداری سکه و طلا و وسیله براش جور شد.و مهمتر از همه خوشحالی و اشکی که تو چشمهاش بود
.یه اکیپ دف زن هم اومده بودن.از اونهایی که وسط کار دف رو پشت و رو میکنن.منم که

...چقدر خوب میشد نذرهامون در حد قیمه و شعله زرد و ...نبود اینطور نیست؟
........دنبال کارهای مدرسه پارسا هم هستم
...روپوش ،کیف،لوازم تحریر...خودموکشتم یه کیف ۱۳۰۰۰ تومانی براش خریدم به امید اینکه سال دیگه هم استفاده کنه و خودمو ریش ریش کردم با این مغز اقتصادیم
ولی از عده ای شنیدم که اگه وسط سال مجبور نشی یه کیف دیگه بخری شانس آوردی و در این جاست که ما تحت گرامی به طرز وافری
...بله دیگه
........عروسی مهدی هم آبان هست که تا بیایم هم بگردیم دوباره باید به فکر مراسم عروسی باشیم
.یکی نیست بگه ۳۱ سال صبر کردی یه ۱ سال دیگه هم روش چه خبرته انقدر هول هولکی
...مهدی و میثم برادر کوچکترش(خواهر زاده های من
)و علی دوستشون چند سالی لندن زندگی میکردن و تابستون ۸۳ با ماشین از لندن اومدن ایران.توی یونان تصادف کردن و بیمه ،ماشین رو برگردوند لندن و خودشون اومدن ترکیه و از اونجا هم ایران....به این میگن سفر نه؟
این وبلاگ مهدی هست که دیگه نمینویسه ولی عکسهاش و تمام ماجرای سفرشون مرحله به مرحله اونجا هست..یزدان نگار
پیوست:به قول سیاوش لپ گلی...خسته شدم لای لا لای
...از بس اومدم گفتم پست گذاشتم.کم کم دارم از راه اندازی دوباره وبلاگم پشیمون میشم و شاید دوباره تعطیلش کنم
.شاید هم فقط بنویسم بدون انتظار از خوندنش و کامنت دوستانم. یعنی فقط بنویسم محض خاطره
.پس اگر دیدید براتون کامنت نذاشتم بدونید ماجرا چیه!!!
ایضا پیوست:عکس مال یکسالگی پارسا هست .شب رسیدیم نوشهر به قدری هوا گرم بود که صبح برگشتیم تهران.فقط رفتیم یه چند تا عکس گرفتیم و اومدیم
مهرداد زندی عزیزو آشنایی با یک معلول قطع نخاع،آریا عزیزوتپیدن دو دل،بهمن عزیزو سوته دلان و آتیه عزیزودنیای کوچک من...همگی دچار مشکل نخاع هستند .دست نوشته هاشون حرف نداره...
....سخن بزرگان...
مهم نیست اگر زمین بخوری،مهم دوباره برخاستن است........لمباردی