... غروب ۱۵ اسفند سال ۱۳۵۶ در بیمارستان پاستور نو تهران (خیابان بخارست کنونی) دختری به دنیا اومد که اسمشو گذاشتن من
...دکتر مامانم ، ملکه مشهور که تا چند وقت پیش مطبش رو به روی داروخانه پاسداران بود منو به روش حالا که به زبون خوش خودت نمیای ،من میارمت بیرون
، منو کشون کشون اورد تو این دنیا
.و البته هزینه جراحی ۱۱۰۰۰ تومان شده یه چیزی تو مایه های ۵،۶ میلیون حالا.۵۰۰/۳ وزنم بوده و ۵۲ قدم.یعنی با یه حساب سر انگشتی کیلویی ۵/۱ میلیون خرج تراشی کردم
.به گفته راویان در حد انفجار زشت بودم یه دختر سفید سفید سفید شیر برنجی تپل گرد و قلمبه که از بس بور بودم مژه و ابرو و موهام معلوم نبوده (یه چیزی تو مایه های کله پاچه کز داده
).سومین فرزند و ته دیگ خانواده هستم.اختلاف سنی زیادی با خواهر و برادرم دارم.به همه یاد آوری می کنم که تولد من روز درختکاری هست و در این روز من نزول اجلال کردم.
....
از سال ۶۲ تا ۷۴ در مدرسه آیین روشن درس خوندم و بعد هم حقوق دانشگاه آزاد
.
بهمن ۷۷ ازدواج
کردم.... شهریور ۷۸ بدون همسر جونی و همراه با خانواده خودم رفتیم عربستان
...مهر ۷۸ آپاندیسیتم پکید و د بدو اتاق عمل.
..دی ۷۸ پدرم فوت کرد
...مهر ۸۰ ولیعهد (پارسا)
به دنیا اومد....آبان ۸۲ یه چند ماهی مقیم دوبی شدیم
....مرداد ۸۳ مادر همسرم فوت کرد
...اردیبهشت ۸۴ پرنسس(پرنیان)
به دنیا اومد.
سفرهایی که تو این مدت رفتم...صد البته یزد،سواحل دریای خزر،کرمان،شیراز،اصفهان،کرمانشاه،همدان،کیش،عربستان سعودی،امارات،ترکیه...
بد ترین خاطراتم...تصادف در ۴ سالگی که کتف و شونه هام شکست(چشمم کور هی از این سر خیابون نپرم اون ور خیابون
)تصادف در ۱۵ سالگی و چپ شدن ماشین برادرم ،معلومه که منم تو اون ماشین بودم ولی دریغ از یه خط خوردگی رو پوستمون
... قبول شدن کارشناسی کتابداری سراسری اونم با رتبه ۱۱۵۰
و رفتن به حقوق دانشگاه آزاد در ۱۹ سالگی
... صبح از درد بیدار شی و بهت بگن برو اتاق عمل که آپاندیست ...بله در ۲۲ سالگی
... فوت داییم و همسرش به فاصله ۱ روز در ۲۲ سالگی
...فوت پدرم در ۲۲ سالگی
...فوت مادر همسرم در ۲۷ سالگی
...
بهترین خاطراتم.... سفرهای فوق العاده ام
...دوران خوشی و مستی دبیرستان
...انتخاب همسر عزیزم به عنوان شریک روزهای آینده ام در ۲۱ سالگی
...به دنیا اومدن پرنس و پرنسس عزیزم
....
و اما خصوصیات اخلاقی
....در نگاه اول فوق العاده یخ و مغرور هستم یعنی ظاهرم اینجوریه ولی ساده تر از من اگر کسی رو میشناسید بهش سلام برسونید
... در دوران خوش تحصیل آرزو به دلم موند که یکی منو ببینه و نگه تو چقدر اخلاقت مثل پسر ها هست
...تازه عده ای هم قلمبه ذوق می شدن و میگفتن سنگدل
...تا حالا یادم نمیاد جلوی طلا فروشی یا کاسه بشقاب فروشی ایستاده باشم و ویترین تماشا کرده باشم ،ولی تا دلتون بخواد جلوی اسباب بازی فروشی و مغازه لوازم تحریر و زلم زیمبو.
... وقتی با کسی عیاق بشم دیگه واویلا...زود با کسی نمی جوشم و تا زیر و بم طرف دستم نیاد باهاش رفیق نمیشم و خودم رو لو نمیدم
... تا جان در بدن دارم لجباز و کله خر هستم
و یه جورایی هم دل دار و نترس هستم
...مهربون و خنده رو هستم،به عبارتی نیشم همیشه از این سر تا اون سر بازه.
... تا اونجا یی که بتونم به دیگران کمک می کنم
...بیشتر از اونکه به جهنم و عقاب خدا عقیده داشته باشم به بخشندگی و مهربانیت خدا عقیده دارم.
..تا اونجایی که خودم عقیده دارم اهل نماز و روزه هستم...به قرآن عمل میکنم ولی مفاتیح و ...تو کتم نمی ره
(فکر کنید یه جورایی سنی هستم
)به حق مردم و روزی حلال خیلی عقیده دارم .به خاطر همین وارد شغل وکالت نشدم چون از نظر من وکیلی خوب کارش پیش میره که رند باشه و در این شغل خیلی راحت حق و نا حق میشه(این نظر منه
)...دین از نظر من یعنی انسانیت و به پارسا و پرنیان هم همیشه از مهربانی و لطف خدا تذکر میدم نه جهنم و برزخ
...اصلا اهل مد و قر و فر نیستم، از هر چی خوشم بیاد استفاده میکنم...ولخرج نیستم و تا زمانی که احتیاج نداشته باشم خرید نمی کنم... و یه جورایی هم اسکروچ تشریف دارم
...زیاده خواه نیستم و هر چی که از خیر و شر پیش بیاد مطمئن هستم که یه خیرتی پشتش هست...از همه رنگ ها هر چی جیغ تر بهتر
به غیر از سیاه خوشم میاد و به عبارت بهتر لباس مشکی ندارم و اگه یه روزی یه بنده خدایی بدون هماهنگی با من با عزراییل بره ددر گردی
،دو دستی میزنم تو سرم که خاک عالم حالا لباس مشکی از کجا گیر بیارم
... طنز نویس قهاری هستم ولی روحیه ام جدی هست... سختگیر ، مو رو از ماست بکش بیرون و یه جورایی سلطه طلب هستم .زیر بار حرف زور عمرا برم
...در حد انفجار بد خرید هستم یعنی تا دنیا رو زیر و رو نکنم و چیز دلخواهم رو پیدا نکنم زیر بار خرید اجباری نمیرم
.در نتیجه وقتی هوس خرید میکنم همسر جونی از هولش تب میکنه و یه دوپینگ مشتی میکنه که میدونه تا جان در بدن دارد باید دنبال من مغازه گردی کند
...حافظه ام در حد صفر هست،یعنی خیلی راحت میشه ازم اعتراف گرفت ،پس هرگز دروغ نمیگم چون اصلا عرضه لا پوشونی ندارم.
.. خوش قول و قرار هستم و سرم بره قول وقرارم نمیره...اگه یه روز تو اتاقی باشم که پنجره هاش کوتاه باشه یا زبونم لال پنجره نداشته باشه بلند بگو لا اله الا الله
،چون عادت دارم روزی شونصد بار برم دم پنجره و کوچه و محله رو بر انداز کنم
... اهل رقص ،رقص،رقص (به همین شدت.ولم کنن رو خط عابر پیاده هم می رقصم.
)و فیلم و مهمونی و کتاب و البته که خرید هستم...
کتابهایی که دوست داشتم...بادبادک باز،.عطر سنبل،عطر کاج.هزار خورشید تابان. قانون جذب.(و هزار تای دیگه که به علت همون بند بالا یعنی حافظه صفر یادم نمیاد
)
هنرپیشه های دوست داشتنی من...پرویز پرستویی،مرحوم خسرو شکیبایی،عزت الله انتظامی، محمد رضا شریفی نیا،رضا کیانیان،محمد رضا فروتن،گلشیفته فراهانی،سحر ولد بیگی،گلاب آدینه،هما روستا ،مهتاب کرامتی،باران کوثری،شبنم قلی خانی....نیکلاس کیج،هریسن فورد،جان تراولتا،ژرارد دیپاردیو، ادی مورفی ،ژان رنو،جودی فاستر،کاترینه زتا جونز،کامرون دیاز،چارلیز ترون...
خواننده های دوست داشتنی من...مهدی مقدم(شبیه خواهر زاده ام میثم هست)نریمان،محسن چاووشی، منصور ،آرش،مهرشاد،مارتیک،ابی،فارز، فرامرز اصلانی،کوروش یغمایی،حبیب،گوگوش،...ریکی مارتین،انریکو،پوزی کت دالز،بریتنی اسپیرز، تارکان،ابرو،عمرو دیاب،میریم فارس،نانسی عجرم،
(و اصولا هر آهنگی که قر دار باشه،هر چی قر دار تر بهتر و اصلا اهل آه و ناله نیستم
)
فیلم های دوست داشتنی من... سریال روزی روزگاری.میم مثل مادر،قرمز،بوتیک، مادر،گیس بریده، به نام پدر،زیر پوست شهر،لئون،مرد نقاب آهنی، معلم و پادشاه،نیکید گان(فارسیش چی میشه؟)بیگ ماما هاوس(و ایضا این؟)، اسم فیلم های خارجکی یادم نمی مونه(رجوع شود به اون بند مخصوص بالا
)...
و اما آرزوهایی که دارم...بتونم باز هم برم مسجد النبی و مسجد الحرام
....بتونم اول از همه ایران و بعد دنیا رو با ماشین کاروان سفر کنم
....بتونم مسیر تهران شمال رو با دوچرخه سفر کنم
...بتونم زیر دریا رو ببینم.
...بتونم در هر کار انسانی و خیری شریک بشم
...به هیچ عنوان زمین گیر و به قول قدیمی ها علیل نشم
...عمر طولانی نمی خوام فقط می خوام در نهایت عزت و احترام بمیرم
و از من به نیکی یاد بشه
...
به قول تیتیش ها ۳۱ بهار رو تا حالا دیدم
...اصلا غصه سن و سال رو نمی خورم چون دلم هنوز جوون هست
.قیافه ام هم میگن ۴-۳ سال جوون تر نشون میده
.وقتی میریم پارک من و همسر جونی سر رسیدن به تاب مسابقه میدیم
.هنوز تو کوچه با پارسا و پرنیان بدو بدو میکنم و در جواب نگاه هاج و واج ملت میگم ک*ن لقشون
.کاری به حرف مردم ندارم برای دل خودم زندگی میکنم.
خدا را شکر میکنم به خاطر سلامتی خودم و همسر عزیزم و دو تحفه زندگیمون
،به خاطر گرمی زندگیمون،به خاطر لطفی که بهمون داره و اشاره هایی که بهمون می کنه،به خاطر هر آنچه که دارم و هر آنچه که بنا بر خواسته او ندارم...به خاطر اینکه میدونم خیلی من و خانواده ام رو دوست داره ....دوستت دارم خدا جونم
،جیگرتو گاز گاز
...
این بود انشای من...
روز من.....تولد من....

پیوست :(ساعت ۶ بعد از ظهر)صبح که رفتم مدرسه دنبال پارسا یه سر رفتم فروشگاه رفاه و یه دل سیر هله هوله خرید کردم به عنوان کادو برای خودم...کرانچی،شکلات،چیپس،تخمه آفتابگردان،بادام زمینی،لواشک،نوشابه....