تبليغاتX
مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مردابست
 

مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مردابست

 
 

 
 
پارمیدا
پارمیدا

تا که بودیم ،نبودیم کسی ...
کشت ما را غم بی هم نفسی.
تا که رفتیم همه یار شدند ...
خفته ایم و همه بیدار شدند .
قدر آیینه بدانیم چو هست ...
نه در آن وقت که اقبال شکست .

 

 

پیوند ها

آشنایی با یک معلول قطع نخاع

از تشویش دست هایم

من و ام اس

سوته دلان

گیلاس خانومی هستم

روزمرگی

نیمه پنهان من

شرح زندگی من....

آزی

برای نخود وفندقم

خاطرات زندگي يك زن

یادداشت های یه آدم عجیب و غریب

هرچی دلم میخواد

دیرتش باد

سپیده

گذشته ایران زمین

حرفهایی برای گفتن

حکایت من در ولایت غربت

یزدان نگار

تا دنیا دنیاست دوستت دارم

دانشگاه با طعم باران

یادداشت های یک دختر ترشیده

توکای مقدس

زایمان شیرین ترین سختی دنیا

 

مطالب اخير

بدون شرح

...همسر جونی...

...4 سالانه...

...آینده نه چندان دور ایران...

...این منم که ...

....Happy Anniversary...

هردمبیلیات

دامادی نامه و فینالش...

....7 سالانه....

...جور واجور نامه...

 
 

...پارسا...

***پنج سال گذشت.....

....HAPPY BIRTHDAY SWEETY....

یه سری از عکسهای پارسا رو اینجا گذاشتم.

پسرک من . فروردین ۸۵......خوشگل زیاد پیدا میشه تو دنیا اما یکیش خوشگل من نمیشه(یه چیزی تو مایه های قربون اون لنگ و پاچه بلوریت برم)

دختر خوب اگه سراغ داری به مامانم بگو

بهمن ۸۲. استانبول.دما ۱۰ درجه زیر صفر.....از اون بالا کفتر میایه یکدانه پسر میایه

مامانی چه همه جوجو

بچه گیر اوردی.....

د اگه مردی برو با هم قد و قواره خودت بازی کن.دهه

شنبه 29 مهر1385 |

 

سال به سال دریغ از پارسال

***سلام.چطور مطورید؟تپل و مپل و گرد و قلمبه هستید؟با روزه و ماه رمضان چه میکنید؟بساط مهمونی و افطاری که به راهه.منم که جونم در میره واسه آش و سوپ. خلاصه که دارم خودمو خفه میکنم مخصوصا وقتی مشغول دیدن سریالهای یخ ماه رمضونی باشی...

یادش به خیر اون سالی که دوبی بودیم ۲ روز مونده به ماه رمضان رفتیم اونجا.روزهای اول که گیج و ویج بودیم و دنبال خرید گوشت و مرغ برای خونه.حتی یه بار هم توی فروشگاه داشتیم شانی میخوردیم که یه نفر (یه چیزی تو مایه های حراست و منکرات خودمون)زد روی شونه مون که آهای انگار رمضان هستا!!!ما هم دوزاریمون افتاد که اینجا هم نباید روزه خوری کرد و قرار شد که خودمون هم دست از شرک برداریم و روزه بگیریم...

روزهای اول خیلی سخت بود نه وقت سحر و افطار رو میفهمیدیم نه میدونستیم اذان کی میگن.و تازه زمان افطار سنیها حدودا ۱۰ دقیقه از ما جلوتر بود یعنی هنوز هوا کاملا روشن بود یه جورایی خورشید پیدا بود که اذان میگفتن و افطار میکردن .منم که شده بودم کاتولیک تر از پاپ (اینجا تا موذن گلوش رو صاف میکنه که بگه الله اکبر من هلپی روزه ام رو باز میکنم ولی اونجا رو دنده گیر بودم)گیر داده بودم که باید صبر کنیم تا هوا کاملا تاریک بشه و بعد افطار کنیم.پس چاره در چی بود؟من شده بودم مرجع تقلید...هی میرفتم جلوی پنجره و آسمون رو نگاه میکردم که ببینم کی هوا تاریک میشه .تازه بعد از یه مدت دوباره دیدیم که ای بابا یه جای کار میلنگه حالا قضیه چی بود.هیچی شیشه ها دودی بودن و از پشت شیشه هوا تاریک تر به نظر میرسید و دوباره کار من درو مده بود که هی پنجره رو باز کنم تا آسمون رو ببینم و بعد فتوا بدم که وقتشه....تو عمرم انقدر به آسمون ذل نزده بودم.

 

 فکر کنید تمام برنامه زندگیمون به هم ریخته بود ولی بهترین ماه رمضون عمرم بود چون بیشتر از ۴،۵ ساعت روزه نبودیم.حالا ماجرا چی بود؟!برنامه ما اینجوری بود که اونجا خریدمون روزانه بود یعنی به غیر از گوشت و مرغ که فریز میکردیم بقیه خوراکیها رو روزانه و طبق برنامه غذاییمون میخریدیم.چقدر کیف میداد که برای خورش بادمجون ۲ تا دونه بادمجون بخری نه اینکه مجبور باشی یه خروار بخری و بذاری توی فریزر و برای باقالی پلو ۱۰۰ گرم شوید تازه بخری. و تازه چون ناوارد بودیم روزهای اول کلی خرید اشتباهی میکردیم مثلا یه بار به جای شیرپاستوریزه برای پارسا دوغ خریدیم و ریختیم تو شیشه و به خوردش دادیم و جالب تر اینکه اونجا دوغشون شیرین هست و حتی یه بار خیار شور خریدیم که اونم شیرین بود مثل عسل.و هر دفعه هم که میرفتیم خرید کلی هله هوله میخریدیم و تست میکردیم که چه مارکی بهتره ...بی خود نبود که ۶ ماه اونجا بودم و ۶ کیلو چاق شدم....

القصه   صبح سحری میخوردیم و میخوابیدیم تاااااااااا ۱۲ ظهر .بعد میرفتیم خرید افطار و سحر.وقتی برمیگشتیم تا میومدیم ببینیم چی به چیه و چه خبره و بساط افطار رو راه مینداختیم اذان میگفتن .بعد از افطار هم هر روز میرفتم به فروشگاهها تا ۱۲ شب که با تیپا مینداختنمون بیرون .بعد از گشت و گذار و خرید میومدیم خونه و پارسا رو لالا میکردیم و مینشستیم پای فیلم تا سحر و منم سحری درست میکردم.از ۱۲ شب تا ۵ صبح ۲،۳ تا فیلم میدیدیم .بابای بچه ها که عربی بیل میرفت مجبور بود صدای تلویزیون رو تا خر خره زیاد کنه که انگلیسی بفهمه و چون پارسا لالا تشریف داشتن این امر از محالات بود و کارش پیش من گیر بود چون من زیر نویسهای عربی رو میخوندم و برای همسر عزیز تر از جان ترجمه میکردم. و چقدر مایه دق و حرص  میباشد که یه آقایی کارش لنگ بانوی زندگیش باشه...خلاصه که آخر عشق و کیف بود بعد هم سحری میخوردیم و لالا تا ظهر و اینجوری بود که ما تمام وفت خواب بودیم و اصلا هیچی از روزه حالیمون نشد. عید فطر هم که از قبل معلوم بود کی هست و مثل اینجا منتظر نموندیم تا ببینیم کی جلوی مجری تلویزیون سبد گل میذارن که معلوم بشه ماه طلعت رخ نموده....

همه اینها رو گفتم که بگم آقا سال به سال دریغ از پارسال. یه چند سال دیگه  تو خرما پزون مرداد باید روزه بگیریم و اون وقته که حالمون جا بیاد...یک کلام ختم کلام...نماز و روزه هاتون قبول

***پست بعدی:۲۹ مهر تولد پارسا لپ گلی خودم

دوشنبه 17 مهر1385 |

 
Blog Skin