***در گیر کارهای ثبت نام مهد پارسا
هستم.با اینکه هنوز به سن مدرسه نرسیده ولی همین که برای اول مهر آماده اش میکنم حس خوبیه.مخصوصا آزمایش انگل
که دل منو برده.حتما تا حالا گذرتون به آزمایشگاه افتاده.کافیه یه نگاه به گوشه و کنار بندازید تا ببینید اونجا چه خبره!!! مخصوصا اول صبح.پرستل آزمایشگاه در حین جوریدن شاش و پشگل خلق الله
(ببخشید خیلی خودمونی شدم نه؟!)مشغول تناول صبحانه هستن.با همون دستها روی همون میز. تازه نگاهشون هم به
اسمشو نمیبرم هست ...خوب اینهم انتخابی هست که اون عزیزان کردن و صد البته قابل احترام و قدردانی
...
***روزاولی که خودم رفتم مدرسه به قدری ذوق و شوق داشتم که شدم رفیق نیمه راه و تا مامان اینا دنبال جای پارک ماشین بودن من در و باز کردم و د بدو به طرف مدرسه.از دیدن اونهمه بچه نزدیک بود پس بیوفتم.همه هم که ماشالله، هزار الله اکبر در حال جیغ و ویغ و گیس کشی بودن
.اولش یه خورده کم آوردم ولی بعد نیشم از این سر تا اون سر باز شد و لولیدم قاطی بقیه.انگار نه انگار که یه زمانی یه مامانی داشتم که قرار بود همراهیم کنه و حالا هم بنده خدا در به در داره دنبالم میگرده
.تازه شب قبلش هم از ذوقم کفش مدرسه ام رو پام کرده بودم و با همون خوابیده بودم.(چه ندید بدیدی بودم من
).مدرسه ما یکی از بهترین مدارس اون زمان بود که ۵۰۰ دانش آموز داشت که البته هنوز هم پا برجاست و قراره به مناسبت خلق آثار باستانی به نواده های معمارش مدال بدن(از غرب به شرق اتوبان صدر که بریم نرسیده به پل نوبنیاد سمت راست یه ساختمونی هست که قدمتش بر میگرده به دوره رنسانس
)معلممون هم دختر استاد نیر زاده ــ روحش شاد ـــ بود که تا اومد توی کلاس همه ذل زدیم به قد و بالا و ناخنهای مانیکور شده اش و برای ما جغله هایی که نشسته بودیم قد و هیکل اون که یه کفش پاشنه بلند هم پوشیده بود به مثابه گالیور بود
.
خاطره خوشی از اون دوران ندارم.چون زمان اوج جنگ بود و تحریم و جیره بندی و قحطی.روز ثبت نام یه لیست خرید بهمون دادن که پس از تهیه بردیم مدرسه و گذاشتن توی کمد.وقتی مدادمون تموم میشد یعنی به عبارت بهتر اندازه بند انگشت میشد باید ته مونده اون رو نشون میدادیم تا بهمون یه مداد نو بدن.چاره ای نبود جنگ بود و عوارض خودش که حتی دامنگیر ما هم شده بود
.باید در به در میگشتیم دنبال مداد سوسمار نشان که لا اقل بعد از ده بار تراشیدن یه ذره نوک داشته باشه تا بنویسیم.اگه نوک مدادمون میشکست قلپ قلپ اشک میریختیم تا یه تراش خوب پیدا کنیم و اون رو بتراشیم
.هر کی تراش فلزی آلمانی داشت خوشبخت ترین دختر دنیا بود و قطعا یا از خارج براش اورده بودن و یا اینکه انقدر مایه تیله داشته که تونسته اون رو با چند برابر قیمت واقعی از دلالها بخره.
توی هر محله یه تعاونی گذاشته بودن که مثلا جنس دولتی به مردم بدن.دفتر کاهی یکی از اون اجناس بود که مرده و زنده ات یکی میشد تا یه جمله بتونی توش بنویسی.یادمه برای برادرم رفتیم که کیکرز(یه نوع پوتین پدر مادر دار یه چیزی تو مایه های کاتر پیلار)بگیریم ـــ چون برف اون زمان که مثل لوس بازیهای حالا نبود تا زانو میرفتیم تو برف و تنها کفشی که به درد میخورد کیکرز بور که اونهم فقط تعاونیها میدادن.ـــ که یه کفش دخترونه بد ترکیب با ۵ سانت پاشنه از اون مدلهایی که فقط دختر قمرالملوک میپوشه
گذاشتن روش که الا و لله اینم باید باهاش بخرید یا هر دو یا هیچی
.اینم از خواص تعاونی بود.
سال پنجم هم که غوغا شد تهران زیر بمب و موشک بود و همه قبل از عید فراری شدن.ما هم رفتیم یزد و امتحان نهایی در خدمت یزدیها بودیم.تازه ما از خوش شانسها بودیم که دو تا ونصفی فامیل تو یزد داشتیم و پناهنده شدیم اونجا.اونهایی که توی شهرستانها کسی رو نداشتن موندن توی تهران و با هر صدایی تنشون لرزید
.وقتی شبها خاموشی بود ملت شمع روشن میکردن و هر قطره ای از شمع که میریخت یه سال از عمرشون کم میشد .چون شمع هم دیگه جیره بندی شده بود ودونه ای میفروختن.
***من توی اون جو دبستانم رو گذروندم.به جای اینکه دنبال بازی و عشق و کیف کودکیم باشم باید گوشم رو تیز میکردم که ببینم رادیو اخبار چی میگه.؟!آژیر قرمز هست یا سفید؟!از جبهه چه خبر؟!عملیات چیه؟!کوپن چی اعلام شده؟!و....حالا وقتی بچه هایی رو میبینم که با کلی اهن و تولوپ و سلام و صلوات میرن مدرسه و تازه موقع درس خوندن هم باید مشت و مالشون بدی و ساعت آبمیوه شون دیر نشه نا خود آگاه یاد اون زمان میوفتم که من تو چه شرایطی بودم و ...
حالا بعد از گذشت اینهمه سال نمیدونم چه حکایتیه که هر ساله باید اون خاطرات تلخ رو دوباره به یادمون بندازن.جنگ و خون و تاراج و نابودی کشور مگه جشن گرفتن داره که هر ساله به نام دفاع مقدس به یاد مردم میندازن.تا مردم میخوان اون خاطرات منفور رو فراموش کنن دوباره روز از نو و روزی از نو.برای منی که بهترین دوران زندگیم رو زیر بمب و موشک و خبر جنگ گذروندم چه خاطره خوشی مونده که هر ساله بخوام تداعیش کنم؟؟؟؟
واه که چه دل پری داشتم من و خودم خبر نداشتم
.اینم معرفی یه وبلاگی که شاید خیلیها بشناسنش .محض اطلاع بقیه میگم که ویولت عزیز
ام اس داره و دست نوشته های توپش رو میتونید اینجا بخونید
...