تبليغاتX
مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مردابست
 

مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مردابست

 
 

 
 
پارمیدا
پارمیدا

تا که بودیم ،نبودیم کسی ...
کشت ما را غم بی هم نفسی.
تا که رفتیم همه یار شدند ...
خفته ایم و همه بیدار شدند .
قدر آیینه بدانیم چو هست ...
نه در آن وقت که اقبال شکست .

 

 

پیوند ها

آشنایی با یک معلول قطع نخاع

از تشویش دست هایم

من و ام اس

سوته دلان

گیلاس خانومی هستم

روزمرگی

نیمه پنهان من

شرح زندگی من....

آزی

برای نخود وفندقم

خاطرات زندگي يك زن

یادداشت های یه آدم عجیب و غریب

هرچی دلم میخواد

دیرتش باد

سپیده

گذشته ایران زمین

حرفهایی برای گفتن

حکایت من در ولایت غربت

یزدان نگار

تا دنیا دنیاست دوستت دارم

دانشگاه با طعم باران

یادداشت های یک دختر ترشیده

توکای مقدس

زایمان شیرین ترین سختی دنیا

 

مطالب اخير

بدون شرح

...همسر جونی...

...4 سالانه...

...آینده نه چندان دور ایران...

...این منم که ...

....Happy Anniversary...

هردمبیلیات

دامادی نامه و فینالش...

....7 سالانه....

...جور واجور نامه...

 
 

...باز آمد بوی ماه مدرسه...

***در گیر کارهای ثبت نام مهد پارسا هستم.با اینکه هنوز به سن مدرسه نرسیده ولی همین که برای اول مهر آماده اش میکنم حس خوبیه.مخصوصا آزمایش انگل که دل منو برده.حتما تا حالا گذرتون به آزمایشگاه افتاده.کافیه یه نگاه به گوشه و کنار بندازید تا ببینید اونجا چه خبره!!! مخصوصا اول صبح.پرستل آزمایشگاه در حین جوریدن شاش و پشگل خلق الله  (ببخشید خیلی خودمونی شدم نه؟!)مشغول تناول صبحانه هستن.با همون دستها روی همون میز. تازه نگاهشون هم به اسمشو نمیبرم  هست ...خوب اینهم انتخابی هست که اون عزیزان کردن و صد البته قابل احترام و قدردانی...

***روزاولی که خودم رفتم مدرسه به قدری ذوق و شوق داشتم که شدم رفیق نیمه راه و تا مامان اینا  دنبال جای پارک ماشین بودن من در و باز کردم و د بدو به طرف مدرسه.از دیدن اونهمه بچه نزدیک بود پس بیوفتم.همه هم که ماشالله، هزار الله اکبر در حال جیغ و ویغ و گیس کشی بودن.اولش یه خورده کم آوردم ولی بعد نیشم از این سر تا اون سر باز شد و لولیدم قاطی بقیه.انگار نه انگار که یه زمانی یه مامانی داشتم که قرار بود همراهیم کنه و حالا هم بنده خدا در به در داره دنبالم میگرده.تازه شب قبلش هم از ذوقم کفش مدرسه ام رو پام کرده بودم و با همون خوابیده بودم.(چه ندید بدیدی بودم من).مدرسه ما یکی از بهترین مدارس اون زمان بود که ۵۰۰ دانش آموز داشت که البته هنوز هم پا برجاست و قراره به مناسبت خلق آثار باستانی به نواده های معمارش مدال بدن(از غرب به شرق اتوبان صدر که بریم نرسیده به پل نوبنیاد سمت راست یه ساختمونی هست که قدمتش بر میگرده به دوره رنسانس)معلممون هم دختر استاد نیر زاده ــ روحش شاد ـــ بود که تا اومد توی کلاس همه ذل زدیم به قد و بالا و ناخنهای مانیکور شده اش و برای ما جغله هایی که نشسته بودیم قد و هیکل اون که یه کفش پاشنه بلند هم پوشیده بود به مثابه گالیور بود.

خاطره خوشی از اون دوران ندارم.چون زمان اوج جنگ بود و تحریم و جیره بندی و قحطی.روز ثبت نام یه لیست خرید بهمون دادن که پس از تهیه بردیم مدرسه و گذاشتن توی کمد.وقتی مدادمون تموم میشد یعنی به عبارت بهتر اندازه بند انگشت میشد باید ته مونده اون رو نشون میدادیم تا بهمون یه مداد نو بدن.چاره ای نبود جنگ بود و عوارض خودش که حتی دامنگیر ما هم شده بود.باید در به در میگشتیم دنبال مداد سوسمار نشان که لا اقل بعد از ده بار تراشیدن یه ذره نوک داشته باشه تا بنویسیم.اگه نوک مدادمون میشکست قلپ قلپ اشک میریختیم تا یه تراش خوب پیدا کنیم و اون رو بتراشیم.هر کی تراش فلزی آلمانی داشت خوشبخت ترین دختر دنیا بود و قطعا یا از خارج براش اورده بودن و یا اینکه انقدر مایه تیله داشته که تونسته اون رو با چند برابر قیمت واقعی از دلالها بخره.

توی هر محله یه تعاونی گذاشته بودن که مثلا جنس دولتی به مردم بدن.دفتر کاهی یکی از اون اجناس بود که مرده و زنده ات یکی میشد تا یه جمله بتونی توش بنویسی.یادمه برای برادرم رفتیم که کیکرز(یه نوع پوتین پدر مادر دار یه چیزی تو مایه های کاتر پیلار)بگیریم ـــ چون برف اون زمان که مثل لوس بازیهای حالا نبود تا زانو میرفتیم تو برف و تنها کفشی که به درد میخورد کیکرز بور که اونهم فقط تعاونیها میدادن.ـــ که یه کفش دخترونه بد ترکیب با ۵ سانت پاشنه از اون مدلهایی که فقط دختر قمرالملوک میپوشه گذاشتن روش که الا و لله اینم باید باهاش بخرید یا هر دو یا هیچی.اینم از خواص تعاونی بود.

سال پنجم هم که غوغا شد تهران زیر بمب و موشک بود و همه قبل از عید فراری شدن.ما هم رفتیم یزد و امتحان نهایی در خدمت یزدیها بودیم.تازه ما از خوش شانسها بودیم که دو تا  ونصفی فامیل تو یزد داشتیم و پناهنده شدیم اونجا.اونهایی که توی شهرستانها کسی رو نداشتن موندن توی تهران و با هر صدایی تنشون لرزید.وقتی شبها خاموشی بود ملت شمع روشن میکردن و هر قطره ای از شمع که میریخت یه سال از عمرشون کم میشد .چون شمع هم دیگه جیره بندی شده بود ودونه ای میفروختن.

***من توی اون جو دبستانم رو گذروندم.به جای اینکه دنبال بازی و عشق و کیف کودکیم باشم باید گوشم رو تیز میکردم که ببینم رادیو اخبار چی میگه.؟!آژیر قرمز هست یا سفید؟!از جبهه چه خبر؟!عملیات چیه؟!کوپن چی اعلام شده؟!و....حالا وقتی بچه هایی رو میبینم که با کلی اهن و تولوپ و سلام و صلوات میرن مدرسه و تازه موقع درس خوندن هم باید مشت و مالشون بدی و ساعت آبمیوه شون دیر نشه نا خود آگاه یاد اون زمان میوفتم که من تو چه شرایطی بودم و ...

حالا بعد از گذشت اینهمه سال نمیدونم چه حکایتیه که هر ساله باید اون خاطرات تلخ رو دوباره به یادمون بندازن.جنگ و خون و تاراج و نابودی کشور مگه جشن گرفتن داره که هر ساله به نام دفاع مقدس به یاد مردم میندازن.تا مردم میخوان اون خاطرات منفور رو فراموش کنن دوباره روز از نو و روزی از نو.برای منی که بهترین دوران زندگیم رو زیر بمب و موشک و خبر جنگ گذروندم چه خاطره خوشی مونده که هر ساله بخوام تداعیش کنم؟؟؟؟

 واه که چه دل پری داشتم من و خودم خبر نداشتم.اینم معرفی یه وبلاگی که شاید خیلیها بشناسنش .محض اطلاع بقیه میگم که ویولت عزیز ام اس داره و دست نوشته های توپش رو میتونید اینجا بخونید...

یکشنبه 26 شهریور1385 |

 

من و تابستون یا تابستون و من؟!

***به به باد آمد و بوی عنبر آمد....ببینید کی اومده!!!تو رو  خدا بفرمایید بشینید.سلامعلیکم حال شما؟احوال شما؟تپل مپل و گرد و قلمبه که هستید؟بالاخره بعد یه بوقی سر و کله ام پیدا شد.عرضم به حضورتون که مشکل اکانت صداق سرمروا حل شد فقط میمونه یه قبض تلفن که اونم بماند. خیلی وقته که میخواستم بیام مطلب بذارم.به وبلاگهاتون سرک میکشیدم ولی خودم حس و حال پست گذاشتن نداشتم!یعنی راستشو بخواین این دو تا وروجک مهلت نمیدن که.بچه بلا هست الهی هیچ خونه ای بی بلا نمونه....پارسا که صبح تا شب بساط نقاشی و کار دستیش ولو هست و یکی هم باید ساپورتش کنه.پرنیان هم که انگار کامپیوتر هووش هست دقیقا وقتی که غرق کارت هستی و داری به نتیجه میرسی برق کامپیوترت میره و اون موقع هست که باید بگردی دنبال موش موشک که رفته زیر میز کامپیوتر و با انگشت اشاره ترقی دکمه برق رو زده...اون وقته که میخوای کله اش رو بکنی که با یه خنده دندون موشی خرت میکنه و میگی گور بابای کامپیوتر و کلی فحش بار خودت میکنی که خبر مرگت  بذار وقتی خوابیدن بیا پای دستگاه ولی خوب اون موقع هم مامان بچه ها لالاش میاد دیگه.....القصه فقط یه ظهر ها فرصت کامپیوتر بازی هست که اونم لالا مجال نمیده.الان هم به زور چوب کبریت نشستم پای دستگاه(مثل فیلم بای سیکل ران)

جونم واستون بگه که دلم لک زده واسه یه مهمونی.البته ۱ ماه پیش عروسی دختر داییم بود ولی انقدر فامیل داماد یخ بودن که دل و دماغ واسه ما هم نذاشتن.شنیده بودم شمالیها شل و ول هستن ولی آخه تا این حد.هر چی ما خودمون رو کرک و پر کردیم اونها انگار نه انگار که عروسیه.اگه مجلس عزا بود بازم گاه گداری یه صدای گریه ای جیغی میومد ولی اونشب که از در و دیوار صدا اومد ولی از اونها نه.تازه آخر شب وقتی عروس و داماد رو رسوندیم خونه دیدیم برق نیست ولی مگه ما از رو رفتیم یه ماشین رو بردیم تو پارکینگ یه ماشین هم جلوی در گذاشتیم و با نور  ماشینها مجلس رو گرم نگهداشیم .هر سال یکی از دوستانمون این وقتها یه مهمونی میگرفت ولی امسال چون تو خرج افتاده تا خر خره بیخیال مهمونی شد.تعمیرات اساسی داخل خونه و تغییر دکوراسیون خونه کلی خرج رو دستش انداخت و ما رو تو خماری گذاشت.یکی نیست بهشون بگه که بابا مهمونی بهتر است یا  تعمیرات؟؟!!بر وزن علم بهتر است یا ثروت؟؟!!

یه خبر داغ جیگر کش دیگه ....پرنیان رو بعد از عروسی و بعد از اینکه بردم آتلیه ازش عکس انداختیم کچلش کردیم!!!!خلاصه که گل بود به سبزه نیز آراسته شد...ملوسک من خیلی خشگل بود دیگه حالا کچل هم شده...اوه اوه اوه ...از بس موهاش کم بود و مثل پشم گربه نرم بود و با وجود اینکه خودم به شدت از بچه کچل بدم میاد ولی با قصاوت قلبی زیاد خودم ۳ بار سرش رو تیغ انداختم....موهاش تازه بلند شده بود و دو تا موش دو طرف سرش درست میکردم ولی امان از روزگار و تقدیر....هفته دیگه اگه خدا بخواد میریم شمال.آخرین باری که رفتیم شمال ۴ سال پیش بود که پارسا هنوز ۱ ساله نبود و انقدر هوا گرم بود و اذیت شدیم که شب رسیدیم شمال فردا صبح هم برگشتیم تهران...

حتما همگی در مورد جراحی ضایعات نخاعی شنیدید و دیدید...من که خیلی خوشحال شدم.هفته دیگه یکی از وبلاگ نویسهای بزرگ جراحی میشه تو رو خدا دعا کنید جواب بده....یادتون نره........

آهای بی معرفتها به وبلاگهاتون که سر میزدم دیدم اسم وبلاگ منو حذف کردید اینه رسمش؟؟؟یه وقتی هر جا پا میذاشتی بی اجازه یا با اجازه اسم وبلاگ نازنینم بود ولی حالا...باشه یادتون باشه.. الهی مگس تو دماغتون بال بال بزنه....دیگه دوستم نداری بی وفا؟؟؟!!!

اینم یه مطلبی که چند وقت پیش خوندم .....یه روز یه دختری ماموریت کاری پیدا میکنه و میره یه کشور دیگه....بعد از مدتها نامزدش براش نامه میده که عزیزم دوری تو برام خیلی سخته.تو این مدت خیلی منتظرت بودم ولی دیگه نمیتونم صبر کنم.تو این مدت چند بار هم بهت خیانت کردم .خواهش میکنم من رو فراموش کن و عکسهای من رو پس بفرست.....دختر که عصبانی شده بوده عکس چند تا از همکاران مردش رو میگیره و به همراه عکس نامزدش میذاره تو پاکت نامه و جواب میده که:عزیزم چون مدتها از دوری تو گذشته قیافه ات تو ذهنم نیست لطفا از بین عکسها عکست رو بردار و بقیه رو پس بفرست........زدی ضربتی ضربتی نوش کن.آخی دلم خنک شد.

پیوست اونم چه پیوستی:::من از همینجا و از همین تریبون اعلام میکنم که.....نه بابا من کجا و این عکس کجا!!!باب این خانومه سن ننه رستم رو داره در ضمن از رنگ سیاه سلفته و نگین کنار مماخش معلومه اهل خطه شهید پرور هند بوداهه....جون مادرتون من و با این مقایسه نکنید

حالا اینم یه جوک که امروز برام sms زدن....

به یارو میگن :خانومت چند ماهه باردار هست....یاروفکر میکنه میگه خانومم؟؟؟!!!...حمییییییییدددد

یکشنبه 5 شهریور1385 |

 
Blog Skin