تبليغاتX
مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مردابست
 

مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مردابست

 
 

 
 
پارمیدا
پارمیدا

تا که بودیم ،نبودیم کسی ...
کشت ما را غم بی هم نفسی.
تا که رفتیم همه یار شدند ...
خفته ایم و همه بیدار شدند .
قدر آیینه بدانیم چو هست ...
نه در آن وقت که اقبال شکست .

 

 

پیوند ها

آشنایی با یک معلول قطع نخاع

از تشویش دست هایم

من و ام اس

سوته دلان

گیلاس خانومی هستم

روزمرگی

نیمه پنهان من

شرح زندگی من....

آزی

برای نخود وفندقم

خاطرات زندگي يك زن

یادداشت های یه آدم عجیب و غریب

هرچی دلم میخواد

دیرتش باد

سپیده

گذشته ایران زمین

حرفهایی برای گفتن

حکایت من در ولایت غربت

یزدان نگار

تا دنیا دنیاست دوستت دارم

دانشگاه با طعم باران

یادداشت های یک دختر ترشیده

توکای مقدس

زایمان شیرین ترین سختی دنیا

 

مطالب اخير

بدون شرح

...همسر جونی...

...4 سالانه...

...آینده نه چندان دور ایران...

...این منم که ...

....Happy Anniversary...

هردمبیلیات

دامادی نامه و فینالش...

....7 سالانه....

...جور واجور نامه...

 
 

اعجوبه ای به نام بنیامین

***بیب بیب من اومدم!یادش به خیر این یکی از آیدی های یاهو من بود(الهی گور به گور بشه این یاهو که در چت رومش رو تخته کرد و ما رو بی خانمان)عرضم به حضورتون که اولا میخواستم حالا حالاها پست نذارم ولی دیدم همه با لنگه دمپایی پشت در وایسادن تا بنوازن که چرا انقدر دیر آپ میکنی؟!.الهی خدا خیرتون بده منم از خدامه که هر روز پست بذارم چون وقتی پست هفتگی میذارم باید گزارش هفتگی جمع کنم و مطلب طولانی میشه ولی چه کنم که یه دوست ناباب منو از راه به در کرده ،اونم کیه؟اسکروچ ! و راستشو بخواین میخواستم کلا مطلب این پست رو عوض کنم چون اولا از این قرتی بازیهای عشق خوانندگی و ...بدم میاد.بعدشم جاتون خالی جمعه ظهر رفتیم لواسان ددرگردی.شب هم رفتیم پارک جنگلی لویزان بازهم ددرگردی.(فکر نکنید زبونم لال ما هر هفته چادر چاقچور میکنیم برای پیک نیک،نخیر مهمون از شهرستان داشتیم به جای اینکه توی ۴ دیواری ازشون پذیرایی کنیم بردیمشون بیرون،البته پیش خودمون بمونه ویتامین ددر خودمون هم کم شده بود)آخ که غم نبینید از جلوی هر ماشینی که رد میشدی فقط یه موسیقی بود اونم بنیامین.دیگه دلم داشت آشوب میشد گفتم اگه از این ملت بپرسن شکیرا کیه؟شاید همه نشناسن ولی بنیامین شده نقل مجلس.به خاطر این دو دلیل گفتم موضوع رو عوض کنم .ولی با تعجب دیدم توی پست قبلی یکی پرسیده بنیامین کی بید؟؟؟!!!(ناز لپ گلی صدا منو داری؟!)

برای اینکه جاهل از دنیا نرین و توی اون دنیا اگه نکیر و منکر ازتون پرسید بدونید کیه براتون شرح میدم...

موضوع از اونجا شروع شد که چند ماه قبل از عید بود که هر ماشین مسافر کشی که مدل تهران الف بود و قرمز جیغ دختر کش رنگش بود و چراغ بی ام و داشت و بوق ۱۸ چرخ کار گذاشته بود وقتی از جلوت رد میشد یه صدا بیشتر ازش در نمیومد.(اگه دقت کرده باشید جدیدترین آهنگها رو همیشه مسافر کشها دارن).خیلی پی گیر نبودم تا اینکه یه بار که پشت چراغ قرمز بودم دیدم ماشین بغلی که یه پسر با شخصیت پشتش بود (نه از این اراذلی که موهاشون مثل سیمپسون هست و ریششون مثل جاده هراز)همون اهنگ رو گذاشته. و فهمیدم که نه بابا طرف انقدر حرفه ای هست که حتی دیگه جوونها هم به جای آهنگهای بند تنبونی لوس آنجلسی و یا اوپس اوپس اونو ترجیح میدن.دیدم فضولی داره غوغا میکنه و خواستم ازش بپرسم که این کیه؟ولی چون فاصله زیاد بود و قطعا  گل فروش سر چهار راه میشنید  ولی اون آقا نمیشنید بیخیال شدم.چند شب بعد رفتیم به هایدا که تا این آهنگ رو گذاشت نیشم از این سر تا اون سر باز شد و پارسا که پرید وسط قر بده رفتم از دختر صندوقدار پرسیم که بابا من مردم از فضولی این کیه؟اونم گفت بنیامین.

راستش من که خیلی به وجودش افتخار کردم چون میبینم که لا اقل از پارسال دیگه همه جا به جای آوازهای در پیت لوس آنجلسی و حتی بکوب بکوب های خارجی  و ترکی و عربی و اسپانیولی صدای یه پسری که توی ایران آواز خونده پخش میشه. کسی که اگه بهش فرصت بدن میتونه اینجا کنسرت بذاره (صندلی اول وی آی پی مال منه ها )کسی که اگر نظر سنجی بشه حتی بیشتر از شادمهرو آریان و بقیه محبوبیت داره..چقدر پول برای هر کاست و سی دی و پوسترش پرداخت میشه(آخه عکسش هم راست کار دختر ها هست).نوش جونش،عرضه داره،هنر داره،خلاقیت داره.فقط امیدوارم خودش رو گم نکنه و راهی اون طرف نشه یا لا اقل اگه رفت جنبه داشته باشه و مثل شادمهر به واسطه جمع کردن یه مشت دختر نخواد شخصیت پیدا کنه.

کاست ۸۵ بنیامین هم به مراتب بهتر از قبلیش هست.فقط یادتون باشه به ایرانی بودنتون و وجود چنین هنرمندان و سرمایه هایی افتخار کنید.

                                       

اینم جوک امروز...

یه بسیجیه به آسمون نگاه میکنه ،یه ستاره بهش چشمک میزنه....بسیجیه سرشو میندازه پایین میگه:استغفرالله...

                                                      

پیوست ۱:اگه به کسی در این پست بی احترامی شده پوزش .قصد جسارت نداشم.وبلاگ خودمه ،حق دارم نظرم رو بگم.ناز لپ گلی بوس بوس هوارتا...شوخی منو به دل نگیریا خانومی...

پیوست ۲:اگه از طرز نوشته های من خوشتون میاد(ساده و خودمونی)اینم یه وبلاگ توپ .تازه کشفش کردم و با اجازه خودش اینجا معرفیش میکنم.حکایت من در ولایت غربت دوستان خوبی براش باشید.

پیوست ۳:توی وبلاگها که میگردم میبینم بعضیها اسم وبلاگ من رو بدون اطلاع من گذاشتن.اگه اهل ذوق باشن که اسم کامل وبلاگ رو گذاشتن و اگه نه فقط زدن مرا دریاب!!!الهی خیر ببینید.دستتون درد نکنه.این باعث خوشحالی منه که توی لیستتون باشم ولی لا اقل یه ندا میدادید که آهای صاحبخونه اجازه هست اسمت اینجا باشه؟تا منم اینجا رو یه آب و جارویی میکردم.شرط ادب اینه که اول اجازه بگیرید.شوخی کردم.ممنون از لطفتون ولی اگه لطف کنید و اسم کامل وبلاگ رو بذارید نهایت لطفتون هست.

پنجشنبه 31 فروردین1385 |

 

خروج بلا مانع است!!!

***ترم ۲ دانشگاه بودم و بعد از عید که استاد حقوق اساسی (آقای دکتر علیزاده طباطبایی ) که خرش میرفت و عضو شورای شهر تهران و یه کاره فائزه هاشمی (سمتش یادم نیست ) بود اجازه بازدید از زندان اوین رو گرفت.قرار بود هیئت پایه بلند ساعت ۸ صبح جلوی زندان باشیم.درهم اگه حساب کنی حدودا ۴۰،۵۰ نفر بودیم.چون تا حالا اصلا گذرم به اون منطقه نخورده بود از اخوی گرامی راهنمایی خواستم که که چه جوری برم اونجا؟؟؟اونم گفت که برو تجریش ماشینهای درکه رو سوار شو و میدون که رسیدی از اونجا پیاده برو.منم مثل یه دختر سر به زیرگفتم چشم!!!چشمتون روز بد نبینه وقتی رسیدم به میدون درکه به جز یه چند تا کوه نورد و قهوه خونه چی هیچ موجود زنده ای نبود.ازشون مسیر رو پرسیدم که با شنیدن اسم زندان اوین همشون میخکوب شدن.آخه کله سحر یه دختر تنها میخواد بره زندان چه گور خری بکنه؟؟؟!!!طبق مسیر راه افتادم ولی از شما چه پنهون از ترس به ....خوردن افتاده بودم .و  به نوبت یه فحش به خودم میدادم و یه فحش به برادرم.فکر کنید یه مسیر خلوت  که فقط باغ بود و باغ و فقط صدای بال مگس بود و هر از چند گاهی یه سوسکی،ملخی ،چیزی یادم مینداخت که زندگی جاریست.و جون میداد واسه سر بریدن اگه یکی هپلیم میکرد دیگه نکیر و منکر هم نمیتونست نعشم رو پیدا کنه. از همه بدتر من که فکر میکردم یه پیاده روی کوتاه هست حدود سه ربع راه رفتم و تازه نصف راه رو هم دویدم و فحش دادم.

به دیوار زندان که رسیدم از خوشحالی جیغی زدم که توی کل درکه پیچید.فکر نمیکردم روزی از دیدن زندان انقدر خوشحال بشم.اونجا یه گروهان دختر بود که موقع ورود روی مچ دستمون مهر زدن که خروج بلا مانع است.ما هم مثل چلاقها دستمون رو یه وری گرفته بودیم که اون اثر هنری پاک نشه چون پاک شدن همان و خداحافظ آزادی همان و اثبات اینکه بابا به خدا ما مجرم نیستیم و اومده بودیم خبر مرگمون بازدید کنیم با کرام الکاتبین بود.

جاتون خالی که چه هوای ملسی داشت اونجا .یه گل و بلبلی هم کاشته بودن که نگو و نپرس.انگار مقدمات ورود کرباسچی رو آماده میکردن(یه مدت بعد بحث کرباسچی شروع شد).سوار مینی بوس زندان شدیم و رفتیم زندان زنان.از اینجا به بعدش خوشایند نبود.صدای قفل در سلولها.کشیده شدن در.هوای حبس اونجا. وارد که شدیم انگار نه انگار که زندانه همه تو هم میلولیدن.یکی به حالت ریلکس خوابیده بود.یکی داشت موی اون یکی رو میبافت ویکی از حمام اومده بود داشت کرم میزد.یکی داشت آدرس مزون میپرسید.!!!بند اول مخصوص زندانیان مالی بود.مثل چک،بدهی و...که با پرداخت بدهی و جریمه آزاد میشدن و موقتی بودن و زن فوق العاده محترمی اونجا بود که پسرش به خاطر طلب ارث پدرش ،مادرش رو راهی زندان کرده بود.

بند های بعدی درهم بود از قاتلی که شوهرش رو کشته بود و با گوشتش غذا درست کرده بود تا دختری که برای تفریح همراه دوستش ماشین دزدیده بود.کلی دختر فراری و دختری که با تیپ پسر دستگیر شده بودن اونجا بود.یکیشون دختر ۱۷ ساله ای که هم سلولی همون قاتل بود.ویکی دیگه دختری که توی قهوه خونه ها پلاس بوده و وقتی سوار موتور بوده و تصادف میکنه میبرنش بیمارستان و میفهمن دختره و راهی زندان میشه.یه بند هم مخصوص زنانی بود که بچه داشتن.از نوزاد ۱ ماهه ای که شناسنامه اش صادره از زندان بود گرفته تا کودک دبستانی که داشت دیکته مینوشت.

یه قسمت هم بند آموزشی بود که از همه جا خلوت تر بود و نشانه ازدحام متقاضی  و استقبال از خیاطی و گلسازی و .. بود.یه بند بود که چون ترسیدن چشم و گوش ما باز بشه ما رو نبردن اونجا.بند محکومین به سنگسار.فقط از توی هوا خوری زیارتشون کردیم.(هر بند یه هواخوری داره که ۴ طرفش دیوار هست و دیده بانی و اون حیاط ورودی رد گم کنی هست)

اون زمان بحث شاهرخ و سمیه خیلی داغ بود.شاهرخ زندان مردان بود و چون ورود ما به اونجا مساوی بود با جیز ما رو نبردن.سمیه هم که خودکشی کرده بود و بیمارستان بود و خلاصه نتونستیم خدمتشون برای دست بوس شرفیاب بشیم.

توی فیلمها از نظم زندان و قانونمندی اونجا صحبت میکنن ولی چیزی که ما دیدیم غیر از این بود .دختری که به خاطر یه جرم ساده وارد زندان شده با تجربیات یه دزد،قاتل،کف زن،جاعل و ...از اونجا فارغ التحصیل میشه.

                                                   

توی اتوبوس یه پیره زنه هی میگفته نی نای نانای نی نای نای...مردم هم دست میزدن.پیره زنه عصبانی میشه دندوناشو از تو کیفش در میاره میذاره دهنش میگه...بابا نیاوران نگه دار

                                                              

کدبانو ها و شیکم چرونها یه نیم نگاهی به این بندازن...قهوه 

پست بعدی:اعجوبه ای به نام بنیامین

 

چهارشنبه 23 فروردین1385 |

 

نوروز را چگونه گذراندید؟!

***ااااااااا از پارسال(پارسال!!!)تا حالا اینجا نیومده بودم.سلاملیکم.حال شما؟احوال شما؟خوب بودید بهتر شدید؟بهتر بودید خوبتر شدید؟ امیدوارم سال سگی خوبی در انتظارتون باشه و به قول یه دوستی همچنان پاچه ها ی شلوارتون رو بالا بزنید که هاپو کومار کار دستتون نده..اومدم دیدم کلی کاغذ لای در گذاشتن که"آمدیم منزل تشریف نداشتید"از همونایی که عید وقتی میرن عید دیدنی و میزبان  خونه نیست میذارن لای در که اومدیم دست بوس ولی سعادت نداشتیما از همونا میگم.

نزنید.نکشید.توضیح میدم.اولا که خونه نبودم .یه عید دیدنی ۱۰ روزه رفته بودم خونه مامانم اینا(مامانم اینا!!!)حتی مامان هم رفتن سفر ولی مگه من از رو رفتم گفتم مامان جون خیالت راحت ما مثل شیر از اینجا مراقبت میکنیم سفر خوش بگذره.در نتیجه دسترسی به اینترنت لا ممکن.این بهانه اول...

و اما بهانه دوم اینکه ۲۹ اسفند پارسال(۲ هفته پیش رو میگم)اکانت مفتیم تموم شد و منم چون قصد ددر گردی ۱۰ روزه داشتم دیگه شارژش نکردم تا اااااااااا امروز که خدمتتون شرفیاب شدم.تازه از این به بعد هم باید اکانت بخرم.پس چه اسکروچی بشم من از این به بعد.

و اما در مورد  انشای امروزبا موضوع نوروز را چگونه گذراندید؟؟؟

عارضم به حضورتون که اگه یادتون باشه در پست قبلی از معضلات ماچ مالی عید نالیده بودم انگار آقا کلاغه واسه فامیل خبر برده بود چون امسال دریغ از یه ماچ مالی.قبیله (قبیله!!!)ما خیلی کم جمعیت هست .خانواده پدری که یوخ یعنی لا موجود.خانواده مامانم اینایی هم که یه خاله دارم که یزد هست و ۳ دایی.یکی از داییها و خانمش به فاصله یک روز فوت کردن و ما موندیم و اون دو تا نصفی (۵/۲)فامیل پس جمعیت دنیا رو بقیه زیاد کردن نه ما..اونها هم که امسال کلهم برای یه ددر گردی ۱۳ روزه رفته بودن سفر و ما بودیم و ما و بدینگونه از دید و بازدید و ماچ و بوسه خبری نبود.کلا ۴ تا عید دیدنی رفتیم و بقیه اش رو به رستوران گردی طی کردیم .به قول بابای بچه ها اندازه خرج یه سفر خرج شیکم کردیم.ولی پیش خودمون بمونه ها حسابی حوصله مون سر رفت.افتاده بودیم به منت کشی هفت پشت غریبه که تو رو خدا یا ما بیایم عید دیدنی یا شما بیاید.آخه سالهای قبل لا اقل روزی یه جا دیدنی میرفتیم که با مقدمات و موخراتش میشد یه نصفه روز.اینم خاصیت کم فامیل بودن .اگه یه دو سه تا خاله ای عمویی چیزی اضافه دارید یه خبری بدید شاید به توافق رسیدیم.نپرسید چرا سفر نرفتید که میگم از مسافرت توی عید بدم میاد همه جا شلم شوربا و شلوغ  پلوغ هست.سفر فقط اردیبهشت.

راستی دیدن شاه هم رفتیم ولی تشریف نداشتن....از زور بیکاری روز دوم رفتیم نیاوران .جاتون خالی کلی علاف مثل ما اونجا بود.کاخ نیاوران که دو سال بود که در تعطیلات به سر میبرد.کاخ کوشک و صاحبقرانیه هم تاراج شده بود و به غیر از یه خورده عکس و خرت و پرت دیگه که به مخ کسی نمیرسیده که با ارزش باشه بقیه هپلی هپو شده بود.

توی عید فیلم خانم و آقای اسمیت گذاشته شد.من که از تعجب فکم جلوی پام بود.بابا چه هنر هایی دارن این سانسور چی های ما.به غیر از چند صحنه تمام فیلم رو بالاخره وصله پینه کرده بودن و نشون دادن.هیچ جای فیلم آنجلینا(دختر خاله ام رو میگما)لباس اسلام پسندانه نداره ولی اینا جوری صورتش رو کش و قوس داده بودن که اگه یه چارقد هم سرش میذاشتن میشد یه خانوم جلسه ای توپ.یکی نیست بگه مگه مجبورید فیلم رو خراب کنید.همون بهتر که مثل سالهای قبل رنگ خدا و جومانجی و نورمن و ارثیه دیدی  و هور در آتش و ...رو میذاشتید تا یه وقتی عادت تکراری بودن فیلمها از بین نره.و سنت شکنی نشه

یه چیز دیگه هم بگم که قمباد نگیرم و خلاص...از دو روز قبل از سال نو یه ضد حال حسابی خوردم.اونم این ماجرای ساعتها هست.بهار که میشد کلی ذوق مرگ میشدم که تا ۹ شب هوا روشنه و جون میده واسه ددر گردی.چشم نداشتن این دل خوشی رو هم ببینن.بچه های طفلکی که از بوق سگ باید برن مدرسه .بابا صد رحمت به پادگان.الهی که اسهال بگیرید و چشماتون دودو بزنه و در مستراح رو پیدا نکنید.الهی یه مگس گنده توی دماغتون گیر کنه و بال بال بزنه.من که سر پل صراط ازتون نمیگذرم.هان دلم خنک شد.

وارد سیاست نشید که جیزه.اخه.بوف میشید.تا به جرم از راه به در کردن جوونای مردم متهم نشدم برم.دارم میشم دوست ناباب.

از تمام دوستای لپ گلی خودم که تو این مدت اومدن و هی کاغذ لای در گذاشته بودن یه دنیا سپاس و هوارتا بوس بوس.ددر گردی و فقدان اکانت اجازه سر زدن نمیداد.شرمنده.

این قالب موقتی هست و فوق العاده بیریخت.خودم میدونم.در به در دنبال قالب گوگولی مگولی میگردم.چه بخواین چه نخواین فعلا همینه که هست.

بازم میگم تویی که تا دعوتت نکنن سر نمیزنی الهی سوسک بشی بچسبی کف دمپایی.آخیش دلم خنک شد

                                                       

و اما جوک امروز.........

یه دختره با یه پسر معلول که دست و پای مصنوعی داشته ازدواج میکنه.شب که میشه پسره داشته دست و پاش رو باز میکرده.دختره داد میزنه:مامان ،مامان این از هولش داره خودشو تیکه پاره میکنه.

پست بعدی:خاطرات زندان اوین...فعلا تو خماریش بمونید تا بعد

پنجشنبه 17 فروردین1385 |

 
Blog Skin