***یادش به خیروقتی که پدر بزرگم
زنده بود چون بزرگ فامیل بود همه روز اول عید نهارتلپ میشدن اونجا.
از بچه و نوه و نتیجه گرفته تا فامیلهای سببی و یه هوا دور تر.و روز دوم همین گروه میرفتن خونه دایی بزرگم و روز سوم خونه ما ...تا آخر خلاصه هر روز خونه یکی هوار میشدیم و مصداق کامل خاله بازی بود
.وای که چقدر خوش میگذشت.من که اون موقع ۹-۸ ساله بودم و تقریبا جزو نوه های ته تغاری بودم با یه گروهان بچه دیگه عشق دنیا رو میکردیم
.چون مادر بزرگم نمیتونست از پس ۶۰-۵۰ تا مهمون بر بیاد و مامان من دختر بزرگ بود کله سحر میرفتیم اونجا تا بساط نهار و شکم چرونی رو رو به راه کنیم تا ظهر که بقیه هم برسن.
موقع نهار که میشد واقعا دیدنی بود چون سفره که پهن میشد همه هولوپی میریختن سر سفره که جا گیرشون بیاد
.یه خونه کوچولوی قدیمی با یه حیاط فسقلی که هنوز تلمبه آب کشی دوره رضا شاه اون وسط بود و آشپزخونه و دستشویی و ...اونور حیاط بود.هر کی از قبل زنبیل گذاشته بود که سر سفره مینشست وگرنه بقیه توی حیاط،روی پله و هر جا که قابلیت نشستن رو داشت انتخاب میکردن برای نشستن و صرف نهار
.از کاسه بشقاب هم نگم بهتره
.چون بعضی وقتها دچار کمبود ظرف میشدیم و مثل مسجد ها ۵-۴ نفر توی سینی غذا میخوردن
.اگه قاشق بود که چه سعادتی وگرنه با پنگال و ملاقه و ...کار رو پیش میبردیم.
آخه یه پیر زن و پیر مرد که اندازه یه قشون ظرف نداشتن .تازه ماشاءلله سال به سال هم تعدادمون بیشتر میشد.
هر کی زودتر از همه از سر سفره پا میشد معلوم بود بد جوری تنگش گرفته و خورده نخورده میرفت خدمت خلیفه.
حالا این خلیفه باید از پس اینهمه آدم بر میومد دیگه .نهار که تموم میشد جلوی دستشویی از این سر تا اون سر صف بود و بعضی وقتها یه نیم دور ،دور حیاط میچرخید.
من هم که از همه فسقلی تر بودم و فس فسو تر نفر آخر بودم و تا میومد نوبت به من برسه نفر اول دوباره دچار مشکل میشد و روز از نو روزی از نو
.بعد از ظهر هم خونه رو مثل دسته گل میکردیم و نخود نخود هر که رود خانه خود تا کی؟تا فردا خونه نفر بعدی.
واقعا که چقدر مزه میداد.یه عید دیدنی به تمام معنا که از صبح بود تا غروب و تمام مزه اش به همون جنگ و دعوای ما بچه ها سر قاشق و نوبت صف بود.
و بعد هم تازه ما بچه ها کولی گری در میووردیم که بمونیم و یه خورده بازی کنیم
.ولی بعد از فوت پدر بزرگم
دیگه تمام صفای عید رو با خودش برد.الان دیگه عید دیدنی منحصر شده به یه سوک سوک اونهم فقط برای اینکه جلوی دهن مردم گرفته بشه و فقط اسم دید و باز دید عید باقی مونده.روزانه به ۵-۴ جا باید سر بزنی نرسیده بگی سال خوبی داشته باشید و ...
و تازه من هم که طبق معمول هر ساله عید سرما خوردم
و از ملچ مولوچ های زورکی مصون هستم.آخه یه سال سرما خوردم و با کسی روبوسی نمیکردم و دیدم بابا عجب حقه بهداشتی خوبی هست
که مجبور نباشم هی پلچ پلچ ببوسم و این شد شیوه عید دیدنی من .
همه اینا رو گفتم که بگم یه سال دیگه هم گذشت ....با همه تلخیها و شیرینیها.....امیدوارم تلخیها رو دور ریخته باشید و فقط شادیها رو به یاد سپرده باشید
.....سال خوبی داشته باشید....جیباتون پر بشه از عیدی..
...زیاد شکم چرونی نکنید....برای پرهیز از ماچ مالی میتونید از روش من استفاده کنید،جواب میده مطمئن باشید
....
مرغ و خروس و اردک ....عید شما مبارک

پیوست۱:از تمامی عزیزان گلی که منو توی پست قبلی شرمنده کردن یه دنیا سپاس.و یه تشکر ویژه از رسا و بیتای عزیز
فرشاد و مریم عزیز
و نوید عزیز
.خوندن وبلاگتون به اندازه تمام هدیه های دنیا برای من ارزش داشت.
پیوست۲:میخوام قالب وبلاگ رو عوض کنم.فصل نو قالب نو.اگر قالبی که به درد بهار بخوره سراغ دارید لطفا آدرسش رو بگید.گل و بلبل باشه.خلاصه که دم از بهار بزنه
پیوست۳:از این به بعد دیگه نمیام دم خونه هاتون که آهای من پست گذاشتم
.بی زحمت خودتون قدم رنجه کنید و یه توک پا تشریف بیارید و از مطالب فیض ببرید.
.حداقل هفته ای یه مطلب میذارم.نامردین اگه نیاین.
الهی سوسک بشید بچسبید به دیفال.
هان.دلم خنک شد.
