تبليغاتX
مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مردابست
 

مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مردابست

 
 

 
 
پارمیدا
پارمیدا

تا که بودیم ،نبودیم کسی ...
کشت ما را غم بی هم نفسی.
تا که رفتیم همه یار شدند ...
خفته ایم و همه بیدار شدند .
قدر آیینه بدانیم چو هست ...
نه در آن وقت که اقبال شکست .

 

 

پیوند ها

آشنایی با یک معلول قطع نخاع

از تشویش دست هایم

من و ام اس

سوته دلان

گیلاس خانومی هستم

روزمرگی

نیمه پنهان من

شرح زندگی من....

آزی

برای نخود وفندقم

خاطرات زندگي يك زن

یادداشت های یه آدم عجیب و غریب

هرچی دلم میخواد

دیرتش باد

سپیده

گذشته ایران زمین

حرفهایی برای گفتن

حکایت من در ولایت غربت

یزدان نگار

تا دنیا دنیاست دوستت دارم

دانشگاه با طعم باران

یادداشت های یک دختر ترشیده

توکای مقدس

زایمان شیرین ترین سختی دنیا

 

مطالب اخير

بدون شرح

...همسر جونی...

...4 سالانه...

...آینده نه چندان دور ایران...

...این منم که ...

....Happy Anniversary...

هردمبیلیات

دامادی نامه و فینالش...

....7 سالانه....

...جور واجور نامه...

 
 

بدرود پارتی

***اول از همه تولد امام رضا مبارک ...هر کی فهمید چرا به امام رضا میگن غریب به منم بگه؟!

دوم اینکه سیستمم خراب بود و بال بال زدم تا تونستم سر وقت درستش کنم که بد قولی نکنم و سر وقت پست بذارم...الوعده وفا...

دو شنبه ظهریکی از دوستانم زنگ زد که شنبه دارم میرم دوبی که اگه ویزا دادن از همونجا برم آمریکا..امشب مهمونی گرفتم پاشو بیا میخوام در مورد دوبی هم ازت اطلاعات بگیرم(بابا خیر امواتت حالا چه وقت مهمون دعوت کردن بود؟عزراییل هم از چند روز قبل دعوتنامه میده!)

عصر داشتم آماده میشدم که برم که دیدم اوه خط چشمم خشک شده..ای ددم وای بعد یه عمری اومدیم آرایش کنیم اینم که خشک از آب در اومد.اخه من زیاد اهل آرایش نیستم و اگه یه مهمونی رسمی باشه آرایش میکنم در غیر اینصورت سالی خدا تومن پول بهترین مارکها رو میدم و بعد هم که خشک شد روانه سطل میشه و باید خمسش رو بدم.(قابل توجه خانمهایی که صبح کیف آرایش زیر بغل میرن دستشویی حیف از زیبایی و طراوت جوونیتون نیست که با مواد شیمیایی خرابش میکنید!!مشک آن است که خود ببوید نه انکه کرم پودر و ریمل و خط چشم بگوید...)خلاصه با کلی تف مالی و ریش گرو گذاشتن (راستی ریش گرو میذارن یا سبیل؟)و جون من مرگ تو یه چیزکی کشیدم که اتفاقا بدم نشد..خط چشم طوسی!!!

طبق معمول رفتم صاحبخونه رو از خواب بیدار کردم که پاشو مهمونت اومد ـــ هر کاری میکنم که دیر برسم به مهمونی بازم اولین نفر هستم حالا مشکل از کجاست الله اعلم ـــ که دیدم تازه دارن زنگ میزنن که مهمونی چه جوریه؟ چه جور لباسی بپوشیم؟ گفتم بله کله پاچه هم افتادیم!حضرات یکی یکی نزول اجلال کردن و رسیده نرسیده گوشیها ردیف شد روی میز(منو باش که گوشیم رو گذاشتم توی کیفم کیفم هم گم و گورش کردم ) بعضیهاشون هم که گذاشتن توی جیب شلوارشون و اگه روشون میشد هندز فیری(بابا فینگیلیش) وصل میکردن یا با یه چیزی مانیتور ها رو جلوی چشمشون آویزون میکردن...اینم خاصیت تکنولوژی...

بین همه یکی بود که هر کی میدیدش باید کفاره میداد وقتی دیدمش یاد نقاشیهای بچه ها افتادم که یه صورت گنده میکشن و یه تنه و دو تا چوب به عنوان دست...خدا نصیب نکن فکرشو بکنید یک اسکلت که یه ملاقه گوشت ریخته باشن روش!!!قد ۱۶۰ و وزن ۳۷!!!!!!!که وقتی راه میرفت صدای قرچ قوروچ لولاهای بدنش شنیده میشد...من که جرات نکردم طرفش برم چون ترسیدم باد تنه من بهش بخوره و پهن زمین بشه بعد باید با خاک انداز جمش میکردیم چون قطعا متلاشی میشد! پیش خودم گفتم خوبه که پولدار وگرنه آدم فکر میکرد سوء تغذیه داره

موقع شام سوت اول رو من زدم و بعد بقیه حمله ور شدن و از اونجایی که همه رژیم داشتن تمام گوشت و مرغها خورده شد و پلوهای طفلکی دیپورت شدند...و همه خودشون رو ریش ریش کردن که بگن من از همه فشن تر هستم...شب خوبی بود خوش گذشت.

برای دوستم دعا کنید که کارش جور بشه و بره...۲ سال پیش خانواده اش رفتن لوس آنجلس خودش هم نامزد کرد و قرار بود بره آتلانتا ولی نامزدیش به هم خورد و اینجا موندگار شد(خودتون رو کرک و پر نکنید که بفهمید کی نامزدی رو به هم زد ..فضولی هم حدی داره)

و اما جوک

مرد میره پول میندازه توی صندوق صدقات در جا میمیره...شاکی میشه میگه من که پول انداختم...عزراییل میگه :آخه گوشه نداشته بید جیگر

پیوست ۱:نفیسه عزیز گفته که بلاگ دیر باز میشه هر کی موافق هست دستها بالا و اعلام کنه تا یه خاکی تو سرش بریزم.ممنون

پیوست ۲:یه ادم خیر پیدا بشه و به من بگه که ویرگول فارسی کجای کیبورد هست؟ من تا قبل از وبلاگ نویسی اصلا فارسی تایپ نمیکردم و ویرگول رو پیدا نکردم...و چه جوری میتونم بدون اینکه آدرس کامل وبلاگ یا مطلبی رو بنویسم فقط با ذکر اسم و کلیک روی ان به مطلب مورد نظر مراجعه کرد؟خیلی ناشی هستم نه؟؟؟؟؟اگه کمکم کنید ممنونتون میشم.

پیوست ۳:آپدیت بعدی ۳۰ آذر مصادف با شب یلدا و تولد جوجو عزیز...

چهارشنبه 23 آذر1384 |

 

قند و نمک

***به بهانه روز دانشجو

توی دانشگاه ما یه بوفه بود که فقط برای چای میرفتن اونجا...از وقتی هم که رستوران روبروی دانشگاه باز شد دیگه بوفه هم تخته شد.

یکی از روزهای سرد ترم ۳ بود که سه تفنگدار رفتیم پایین توی بوفه برای صرف چای(البته من توی عمرم تا حالا ۱ لیتر چای هم نخوردم)انقدر هوا سرد بود که شیشه های بوفه بخار کرده بود...توی بوفه هم طبق معمول دختر پسر ها مشغول جفت کردن سر و پای همدیگه بودن...واییییی فلانی رو ببین امروز ریشش رو نزدهاون یکی رو ببین شلوارش ۱۶ تا پیلی داره(اینا رو با ناز بخونید)خط لبش رو کج کشیدهچاک مانتوش چقدر باز(اینا رو با صدای کلفت بخونید)...

وقتی کارمون تموم شد دیدیم اینجوری که نمیشه ...خیلی داره بهشون خوش میگذره...تصمیم گرفتیم کرمهای وول خورده رو همونجا بتکونیم...روی هر میز یک قندان و یک نمکدان بود...با اجازه شما با تکنیکی خاص تمام نمکها رو ریختیم روی قندها...جای یه دوربین خالی بود تا عکس العمل بچه ها رو بگیریم(زمان ما هنوز گوشی دوربین دار اختراع نشده بود...نمیگم چند سال پیش تا از فضولی بترکید)دختر ها که همه ایش و ویششون راه افتاد پسرها هم که طبق معمول پای خواهر و مادر رو کشیدن وسط(یکی نیست بگه اگه مردین پس مردونه بجنگید).

بین پسر ها یکی بود که بهش میگفتیم پرچم ...یه شلوار جین آبی داشت با انواع پیراهنهای رنگی ...سبز فسفری...نارنجی فسفری...قرمز جیغ دختر کش...که هر کس میدیدش سر زد از افق رو میخوندو یه پاترول داشت که رفته بود کنارش عکس گرفته بود با پشت زمینه حوض آبی آبنما که از دهن مرغابی آب میاد بیرون(آخر کلاس)...القصه آقای پرچم برای اینکه بگه منم هستم ۵/۶ تا قند انداخت توی لیوان و با ته خودکار بیک شروع کرد به هم زدن(حالا خوبه بیک بود اگه پارکر بود مطمئن میشدیم که اینم برای جلب توجهش هست)وقتی کف چای بلند شد با یه فیگوری که مخصوص ژاک شیراک هست قورت قورت سر کشید که...گلاب به روتون ...روم به دیفال سولاخ همساده بخلی اول چشماش پرید بیرون بعد هم  چایی بود که از دماغش میزد بیرون(اه اه پیف پیف اوغ اوغ).دوستاش هم نامردی نکردن و هی میزدن پشتش که نهار ظهرش هم بزن بیرون

خیلی خندیدیم وقتی بچه ها دیدن تنها کسانی که جان سالم به در بردن ما سه نفر هستیم...اوه اوه اوه

بقیه اش رو نمیگم که تو خماری بمونید...خودتون حدس بزنید چی شد نتیجه رو به من هم بگید

و اما جوک

///یه یارو میره آمپول بزنه تزریقات چیه میپرسه چپ بزنم یا راست؟مرده میگه جون مادرت ما رو سیاسی نکن بزن وسط خلاص

پیوست۱:گنده تایپیدم که مریم عزیزم چشماش ناراحت نشه

پیوست ۲:تاریخ آپدیت بعدی ۲۳ آذر

پیوست ۳:من نمیتونم کامنت های پرشین رو باز کنم...اگر هم کامنت بذارم از هر ۱۰ بار یکیش رد میشه...دوستان عزیز به دل نگیرید اگه دیر خدمت میرسم...به خدا جونم در میاد...ولی تمام مطالبتون رو میخونم...۱۰۰۰ تا

پنجشنبه 17 آذر1384 |

 

پزشکی قانونی

***زنگ زده بودم به یکی از دوستان دانشگاهی ‌که تا صدای منو شنید غش غش زد زیر خندهمونده بودم که اشتباه گرفتم ؟موضوع چیه؟داره منو مسخره میکنه؟خلاصه بعد از اینکه خانم یه دل سیر خندیدن پرسیدم موضوع چیه؟(به عبارت بهتر چه مرگته؟)

دوستم:دکتر پزشکی رو یادته؟

من:نه

دوستم:بابا استاد پزشکی قانونی بود...

من:اهان ...خوب...مرده؟

دوستم:نه بابا دوباره یکی رو کردی زیر خاک(آخه سابقه دفن و کفن من خوبه...و البته این ارثیه...مامانم اگه ۲ دقیقه طرف دیر کنه اول صحنه تصادف یا آدم ربایی رو تجسم میکنه بعدشم تا توی قبر بدرقه اش میکنه)

من:پس چی شده؟

دوستم:جمعه که امتحان کانون وکلا داشتم دیدمش...تا منو دید سراغ تو رو گرفت...گفت :هر وقت سبزه شب عید میبینم یاد فلانی میوفتم.

و اما ماجرای سبزه شب عید...

سر کلاس پزشکی قانونی نشسته بودیم.استادمون که یادش بخیر اگه از هیز گریش بگذریم معرکه بود داشت در مورد جمجمه انسان صحبت میکرد و توضیح میداد که جمجمه انسان تا ۱۸ سالگی قابلیت شکنندگی فوق العاده ای داره.بطوریکه اگه توی جمجمه یک فرد ۱۸ ساله مقداری لوبیای خیس کرده بریزیم...بعد از مدتی که لوبیا باد کرد به جمجمه فشار میاد و میشکنه.

نمیدونم چی شد که من یاد سبزه های عید افتادم که با لوبیا و عدس و ...درست میکنن و به دوستم گفتم که تصورش رو بکن که سبزه عید رو توی جمجمه درست کنی!!!!وقتی سبز بشه از توی چشماش و دماغش بزنه بیرون...تازه میشه خلاقیت به خرج داد و برای هر قسمت یه چیزی ریخت که بعدش مثلا از چشماش لوبیا در بیاد...از دماغش ماش در بیاد...

صدای پچ پچ و بعد خنده توی کلاس راه افتاد و استاد که فهمید کرم از کجاست پرسید چی شده که وقتی من توضیح دادم ...(قیافه استاد)اگه شتر سر کوچه به روی خودش اورد اونم عکس العمل نشون داد....پیش خودم فکر کردم شاید به حرفه اش توهین کردم.داشتم خودم رو آماده عذر خواهی میکردم که یکدفعه.....صدای خنده ای بود که توی کلاس راه افتاد.استاد که اول جلوی خودش رو گرفته بود کم مونده بود خودشو خیس کنه(ما که فضول نیستیم شایدم کرده)بعد از کلی هر و کر گفت من که کارم جسد و مرده هستتا حالا فکرم به این نرسیده بود ولی شماها....

به دوستم گفتم اگه میدونستم از این به بعد با دیدن سبزه و جمجمه یاد من میوفته افاضات دیگه ام رو هم میگفتم که دیگه از فکر من خوابش نبره

پیوست ۱ :ممنون از عزیزانی که به نظر سنجی جواب دادن و دلخور از بقیهوقتی میگم نظرتون رو درباره قالب بگید یعنی از این کار هدفی داشتم....حرف زدم بنزین نزدم که جواب نمیدید...اهه...

پیوست ۲ :از آنجایی که آدم تنوع طلبی هستم اگه از این به بعد دیدید هر روز با یه قالب جدید اومدم فکر نکنید اشتباه اومدید..در نتیجه زنگ نزنید و فرار کنید.

پیوست ۳ :شرمنده که پست امروز طولانی شد تازه نصفشو بریدم که حوصله تون ته نره.

سه شنبه 8 آذر1384 |

 

نان داغ کباب داغ

روزی را تصور کنید که صبحانه نخوردید نهار درست و حسابی هم نداشتید برای شام هم تدارک ندیده باشید و ....که یک دفعه در باز بشه و یک نفر با یک ظرف نان و کباب جلوتون سبز بشه...در چنین لحظه ای برخوردتون چیه؟؟؟جون من راستشو بگید .از خوشحالی اشک توی چشماتون جمع نمیشه یا اینکه نمیرین طرف را یک ماچ مالی حسابی بکنید....

این قضیه مال چهار شنبه هست.صبحانه فقط ۲/۳ قاشق الویه شب قبل خورده بودم(توفیق اجباری)نهار هم که خدا نصیب نکنه...یک بسته شنیسل ماهی گرفته بودم سرخش کردم که بوی سیر و ادویه تا سر میدون رفت...نشستم با سلام و صلوات خوردم...فکر کنید اندازه نصف کف دست ماهی با کاهو و گوجه....عصر که شد دیدم دیگه نمیشه طاقت اورد...اومدم ابروش رو درست کنم زدم از بیخ کورش کردم...ته ظرف ماست ۱ خیار خورد کردم و با نمک و فلفل  نشستم خوردم...جاتون خالی خیلی مزه داد ولی یک ربع بعد این قیافه من بود......بایدمیومدن چونه من را آتل میگرفتن که بسته بشه از بس دهن دره کردم...کلی فحش بار خودم کردم که خبر مرگت وقتی از گرسنگی جونت داره در میاد دیگه ماست و خیارت چیه!!!

شب که شد خودم را اماده کرده بودم برای اجرای مراسم نان و پنیر(توی خانه ما خبری از شام نیست...همیشه یک چیز سر دستی و حاضری و سالاد میخوریم...بابا هیکل...)که در باز شد و گل اومد ...نان و کباب خوش اومد.جاتون خالی از خوشحالی هر چی دعا بلد بودم از زنده و مرده نصیبش کردم. شنیده بودم خدا حاجت شکم را زود میده ولی اینجوری!!!

پیوست ۱:محصولات دریایی مرجان یعنی عطاری.اگه از من میشنوید به یک بار امتحان هم نمی ارزه.تبلیغ

پیوست ۲:کسانیکه مایل به کاهش وزن هستن دکتر کرمانی تحت لیسانس من هست .قبول ندارید دستور بالا را امتحان کنید

پیوست ۳:نظرتون رو در مورد قالب مرحمت کنید.از ۱ تا ۱۰ چه نمره ای میدید؟

جمعه 4 آذر1384 |

 

کوتاه و خواندنی

***یک شرکت تایلندی نوعی تختخواب ساخته که اطراف آنرا استخر مصنوعی فرا گرفته است.این استخر از پلاستیک خشک ساخته شده ولی در زیر آن صدای آب شنیده میشود.

***عجیب ترین زندانی"مانفرد" آلمانی است که هر هفته برادر دوقلویش با تغییر قیافه به ملاقات او می آمد و پس از اینکه"مانفرد"لباسش را عوض میکرد یک هفته به خانه میرفت و بدینگونه هفت سال زندان را تحمل کرد. 

***در قرون وسطی باستان شناسان یک لیوان فلزی منسوب به مسیح(ع) را پیدا کردند.خیلی ها به دنبال به دست آوردن آن جنس عتیقه مذهبی بودند.در نتیجه فقط طی یک سال ۱۴۵۳ نمونه از آن ظرف به اسم اصل فروخته شد.

چهارشنبه 2 آذر1384 |

 

کفش

***از صبح همه خیابانها را گز کرده بود ولی حتی یک تسبیح هم نفروخته بود.پشت ویترین یکی از مغازه ها ایستاد و با حسرت کفشها را بر انداز کرد چشمش به پسر بچه ای افتاد که داخل مغازه بود . پدرش یکی یکی کفشها را نشانش میداد.اشک روی گونه اش چکید.ناگهان چشمش به پای معلول پسرک افتاد.اشکهایش را پاک کرد و از مغازه دور شد.

سه شنبه 1 آذر1384 |

 

زندگی!!!

***نشست توی پنج دری.باد گیسوان بافته اش را نوازش کرد.صورت بزک کرده اش توی آینه کاری چهل تکه شد.نور از شیشه های رنگی که میگذشت چند رنگ میشد و میپاشید روی سفره عقد که گوشه اتاق پهن بود.دستش را بالا برد و گرفت رو به روی خورشید.انگار بته جقه های نقاشی شده که روی دستش نقش زده بودند در فضای اتاق جان گرفت گفت:چه کسی گفته عمر یک دم است؟چه سالهای طولانی پیش رو دارم!دلش غنج رفت.پلک زد.

      ـــمامان بزرگ ببین چه حلقه قشنگی خریدم!

سرش را بالا گرفت دستهای جوان نوه اش جلو نور خورشید را سد کرده بود.

سه شنبه 1 آذر1384 |

 
Blog Skin