تبليغاتX
مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مردابست

مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مردابست

... ۲۸ اردیبهشت سال ۱۳۴۹ در بیمارستان هدایت دروس (یا طبق شناسنامه اش قصبه دروس)به دنیا اومده.ته دیگ خانواده و سومین پسر خانواده هست.مامان خانومیش خیلی منتظر دختر بوده که حضرت اجل نزول اجلال کردن و کاسه کوزه ملت رو به هم زده.

گرد و قلمبه با چشم های درشت سبز که به مادر بزرگ پدریش رفته.نتیجه ی دختری ستارخان هست. تا ۷ سالگی با شیشه شیر خورده البته از نوع گاوش .تا حالا چند بار دست و پاش شکسته.تنها تولدی که تا قبل از ازدواج براش گرفتن توسط دختر همسایه که فرحناز نامی بوده صورت گرفته.و بعد از ازدواج هم همسر جونیش هر سال براش جشن گرفته تا بچه ام دچار خود جشن تولد کم بینی نشه.

خوش تیپ،خوش هیکل با یه ۵/۴ کیلو اضافه وزن.قد طویل،سفید و بور و چشم سبز هست.مو داره رو سرش این هوا.تمام زندگیش یه طرف،موهاش هم یه طرف.طوری که اگه صبح به صبح و بعد از حمام یه نیم ساعتی موهاش رو شونه نکنه و اتوبان تهران شمال رو خط کشی نکنه روزش،روز نمیشه.هر ۲ تار مو رو می گیره و یکی رو میده راست و یکی رو چپ تا آخر. ته شیشه ادکلن رو با پیراهنش انگشت میکنه و کلا حمام رفتن و اصلاح صورت و مو شونه کردنش  و ادکلن زدن و در کل آماده شدنش برای بیرون رفتن یه ۱ ساعتی طول می کشه.

خوش اخلاق و مهربون و خانواده دوست هست و در کل مثبته..تو کارهای خونه به غیر از ظرف شستن کمک می کنه.بال بال یزنم ظرف نمیشوره و با نهایت عشق اگه ظهر برگردم خونه باید ظرف های صبحانه اش رو بشورم.ولی موقع مهمونی و بچه داری سنگ تموم میذاره.خوش قلب و دلش پاکه.اصلا کاری به کارت نداره که کجا میری و کی میای و ...؟

سن و سالش زیر ۳۰ سال می خوره ولی وقتی ملت می فهمن که چند سالشه و تازه ازدواجم کرده و تازه ترم دو تا بچه هم داره فکشون میاد رو آسفالت.۱۰ سالی میشه که همدم زندگیش شدم.بابای یه پسر ۵/۷ ساله و یه دختر ۴ ساله هست.

بهترین بهترین ها ، ۳۹ سالگیت مبارک.

پست بعدی...عروسی به سبک سوریایی

+نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت8 قبل از ظهرتوسط پارمیدا | |

... ساعت ۶ صبح ۱۹ اردیبهشت ماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و چهار.بعد از ماچ و بوسه با مامان  خانومیو ماچ مالی پارسا که خواب بود ،همسر جونی گفت بذار ازت عکس بگیرم ولی اول صبحی نمیدونم چه مرگم شده بود که افتاده بودم رو دنده لج که نه نمی خواد . اونم که هاج و واج مونده بود که یعنی چی؟ولی احتمالا طفلکی روش نمی شد بگه باز قاط زدی؟؟!!.سر به دنیا اومدن پارسا راه به راه عکس گرفتم ولی سر این نی نی  حال و حوصله اش رو نداشتم.رفتیم دنبال خواهرم و رفتیم بیمارستان.کارهای پذیرش رو انجام دادیم و دکترم چون می دونست که سر پارسا  اتاق خصوصی گرفتیم .این بار هم برای اینکه اتاقها پر نشه از شب قبل که وقت جراحی گرفته بود برای من هم اتاق خصوصی رزرو کرده بود.مرسی خانم دکتر که انقدر ماهی و از نظر من بهترین دکتر دنیا.

ساعت ۸ رفتم اتاق جراحی .ماسک رو گذاشتن که باز رگ خل خل گریم  گل کرد و خواستم ببینم تا کی میتونم مقاومت کنم و بیهوش نشم.به زور هی پلکهای بال بال زده  رو باز نگه می داشتم و تکنسین بیهوشی هاج و واج نگام می کردو ...۸:۱۵ دقیقه پرنسس من  با چشم های گربه ای عسلی به دنیا اومد.از بین اسمهای پرنیان، هلیا،هیوا، و ... پرنیان رو انتخاب کردیم.

حالا بشنوید از همسر جونی.... داشتم روزنامه می خوندم که پرستاره با کلی ذوق و نیش باز اومد گفت: وای ی ی ی ی  مبارکه دختره...منم همین طور که سرم تو روزنامه بود گفتم :خودم می دونم !!!!اینم خاصیت سونوگرافی ۳ بعدی که از ۴ ماهگی خبر دار شدیم و دیگه ذوقی واسمون نمونده بود.حالا خوبه که لا اقل با همون سر توی روز نامه به بنده خدا مژدگانی رو داده وگرنه خدا رو چه دیدی یه وقت می دیدی  از لجش یه بچه دیگه رو تحویلمون می داد.

بعد از ظهر پارسا براش یه شاخه رز صورتی آورده بود و اصرار اصرار که خواهری بگیرش برای تو آوردم و می خواست بذاره تو دستش .ای قربون اون دلت برم مامانی آخه از یه بچه ۵/۳ ساله چه انتظاری میشه داشت؟!(توی عکس گل پارسا کنار دست پرنیان هست)

......

......

......

حالا ۴ سال از اون روز میگذره....دختر من عاشق اینه که عروس بشه سفارش داده که زود تر عروسش کنیم و براش تاج و تور و ... بخریم تا مقدمات عروسی فراهم بشه. و برای خودش صندل باربی می پوشه و یه تور میندازه رو سرش که یعنی من عروسم بهش میگم مادر حالا چه عجله ای بود  صبر میکردی یه چایی دیگه می خوردی بعد سر فرصت.عاشق رنگ صورتی هست.حتی وقتی اتل متل می خونه به جای دور کلاش قرمزی میگه دور کلاش صورتی و  بهش می گیم صورتی خانوم.قرتی و رقاص هست.۱۰۰٪ هوو اینجانب هست.از امسال می خواد بره کودکستان.به قول معروف از آب و گل در اومده و تمام کار هاش رو خودش انجام میده...و تمام این ها یعنی دختر من داره بزرگ میشه...

خدایا به خاطر وجودش.به خاطر زیباییش.به خاطر سلامتیش.به خاطر دل پاکش.به خاطر قلب کوچولوی مهربونش. به خاطر خنده هاش.به خاطر گریه هاش. به خاطر لجبازیهاش. به خاطر جیغ جیغو بودنش.به خاطر...به خاطر... سپاسگذارم.

عروسکم تولد ۴ سالگیت مبارک.

پیوست:دارم برای پارسا و پرنیان یه وبلاگ اختصاصی میزنم که تمام مراحل زندگیشون رو توش بنویسم و عکس هاشون رو هم بذارم . فقط می خوام اختصاصی باشه وخانوادگی و امکان بازدید برای دیگران نباشه در غیر این صورت مجبور می شم سانسور شده و بدون عکس  بنویسم که خوشایند نیست...کسی میتونه کمکم کنه ببینم اصلا چنین چیزی امکانش هست یا نه ؟و اگر میشه چه جوری؟ هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستیم.

پست بعدی:۲۸ اردیبهشت ...تولد همسر جونی

پست بعد تریش...عروسی به سبک سوریایی

+نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت8 قبل از ظهرتوسط پارمیدا | |

برداشت اول:...سه روز پیاپی برای یه مهمونی ۱۵ نفره به اصطلاح عروس پا گشا  مهدی و سوسن خودم و و همسر جونی و مامان خانومی رو ریش ریش کردم (راستی همسر جونی به غیر از یکی از صد مورد خرید چه کار دیگه ای کرد؟!)و وسط های روز مثل یه کولی کتک خورده منتظر می موندم که کی شب بشه و من از خستگی پس بیوفتم و به زور کانکت شدن به بشکه قهوه خودمو سر پا نگه داشتم .و ساعت ۲ دیشب دیگه رسما  از خستگی مردم

برداشت دوم:...صبح خروس خون ساعت ۷ طبق عادت بیدار شدم و دیدم هوا ابری هست و یه دعا و ماچ و بوسه برای خدا فرستادم که برنامه پیک نیک مدرسه پارسا کنسل هست.قرار بود امروز خانواده ها برای صرف صبحانه و عیاشی صبح گاهی (ورزش و بازی و فوتبال و وسطی و ...)برن مدرسه و تو حیاط مدرسه اتراق(اطراق؟اتراغ؟...؟)کنن و ظهر برگردن خونه ولی در صورت بارندگی برنامه کنسل می شد.اول سال هم یکبار این برنامه اجرا شد و من یکی که خیلی خوشم اومد و پارسا گیر که دوباره بریم.ولی من که عمرا ساعت ۹  جمعه پا شم برم مدرسه اونهم بعد از ۳ روز خستگی برای یه مهمونی ۴ ساعته.گفتم تخت تا ظهر می خوابم.

برداشت سوم:...ساعت ۸ صبح درینگگگگ ای تف تو روت بیاد مگه نمیدونی من بعد از ۳ روز دیشب ساعت ۲ افقی شدم.همسر جونی می پره رو گوشی که بچه ها بیدار نشن.حالا پرنیان هچ پارسا رو بچسب که جمعه هم می خواد بره مدرسه.همین جوری نرم نرمک دارم فحش می دم به تماس گیرنده که یه دفعه همسر جونی می گه خدا رحمتش کنه باشه الان میام.مثل برق می پرم

ـــ کیه؟

ـــ امیر .پدرش فوت کرده بیمارستان لبافی نژاده.گفت بیا کمکم کن.هفته پیش پروستات عمل کرده.اگه بخوان امروز دفن کنن تا شب درگیر هستیم....اینم از جمعه ما.

زنگ زد به یکی دیگه از دوستاش که اونهم بیاد کمک. دلم خیلی برای امیر سوخت.گفتم آخه مگه میشه آدم انقدر تنها باشه که از دوستش برای دلداری و کفن و دفن    پدرش کمک بخواد....امیر از دوستان دانشگاهی همسر جونی هست.یه خواهر داره که اونور دنیاست.فوق العاده مامانی هست و به همین خاطر  بعد از ۲ سال نامزدی به فاصله ۱ ماه مونده به عروسیش چنان دعوایی با نامزدش کرد که کار به احضاریه و خط و نشون کشید و این همسر من بود که همیشه راهنماییش می کرد و نگذاشت کار به طلاق برسه و ایراد های زندگیش رو بهش گوشزد می کرد که ۸۰ درصد هم امیر مقصر بود(یکی نیست بگه تو که انقدر مامانی هستی که حتی بعد از ۳۵ سال چسب مامانت هستی غلط می کنی زن بگیری ). و انقدر امین امیر شده بود که جزیی ترین مسایل زندگی امیر رو می دونست و ان ها رو به زندگیشون برگردوند و بعد از اون هم هر وقت ستاره از امیر گله داره از همسر جونی در خواست کمک می کنه

صبح یه لحظه دلم لرزید.گفتم ببین چی داره به سرمون میاد که رابطه دوستی محکم تر از فامیلی هست که امیر از دوستش کمک خواسته.۱ خواهر که بیشتر نداره اونهم ته دنیا.حالا اون هست و یه جنازه و یه مادر تنها که تازه باید پشت و پناهش هم باشه.

*****************************

تازگیها صمیمیت و رابطه بین دوستان رو بیشتر از قوم و خویش حس میکنم.شاید انقدر که با دوستت راحت باشی و از جیک و ویک هم خبر داشته باشی و تعطیلاتت و سفر رو با اونها برنامه ریزی کنی حتی با خانواده خودت اینجور  نباشی.چیزی که چندین سال قبل در فرهنگ غرب پیدا شده حالا داره میاد ایران.خانواده ها تشکیل شده از پدر و مادر و یک الی خودشونو بکشن دو فرزند که اونهم اگه از زیر بار شماتت و سرکوفت عمه خانوم و خاله خان باجی قسر در برن  که دو تا بچه می خواستی گوخر بکنی؟!.که اونهم وقتی بزرگ شدن هر کی میره پی زندگی خودش.پس تکلیف مهر و محبت و رابطه نسبی وخونی چی میشه؟؟؟!!!

یه لحظه آینده خودم و همسر جونی رو دیدم که معلوم نیست چی به سرمون اومده و پارسا و پرنیان هر کدوم پی زندگی خودشون هست و شاید هفت پشت غریبه باید بیاد جمع و جورمون کنه...

من اینو نمی خوام حتی تصورش هم وحشتناکه.چرا من باید تمام زندگی و جوونی و بهترین زمان عمرم رو بذارم برای دو نفری که نهایتش قراره تا ۱۰ ساله دیگه کنار من باشن و بعد از اون وجود دوستان رو به مامان و بابا ترجیح بدن؟؟!!اگه یه روز در جواب زحمات من و پدرشون صاف زل بزنن تو چشمهامون که می خواستین ما رو به دنیا نیارین...حالا مگه چه زحمتی برامون کشیدید که ما برای شما بکشیم...از اینکه ما رو پدر و مادرشون بدونن عارشون بیاد...اون وقت چی؟یعنی این عادلانه هست؟

************************************

عید امسال برای ما خیلی خوب بود.یک سری تغییر و تحول در وسایل خونه انجام دادیم از مبل و میز و پرده و تلوزیون و ...و در کل سال رو به خوبی آغاز کردیم و میدونم که سال خیلی خوبی رو در پیش داریم...راستی تا حالا شده که طبق ماه تولدتون یه فال رو بخونید و درست از آب در بیاد؟من که اصلا به این خزعبلات عقیده ندارم و هیچ وقت از این کار ها نمی کردم و حتی یه خط از فالم رو نمی خوندم ولی تازگیها فال آخر مجله موفقیت بد جوری وصف الحالم هست به حدی که اول از همه میرم سراغ فالش تا ببینم حرف حسابش چیه.هم خودم و هم همسر جونی تقریبا تا حالا هر دفعه قسمت زیادی از فالمون درست از آب در اومده...این یعنی چی؟؟؟

**********************************

چند روز پیش در برنامه  چهره ها ی بی بی سی پرشیا با ف .ر.ح *د.ی.ب.ا مصاحبه می کرد و خاطراتش رو می گفت.برام خیلی عجیب بود که خودش داشت همه اونچه که ر.ژ.ی.م ما در مورد اونها توصیف می کنه رو اعتراف می کرد.ولی تفاوت در بفرما و بشین و بتمرگ بود.نوکر امریکا بودیم.انقلابیون خیلی استوار تر و متحد تر از ما بودند.فرانسه و انگلیس و امریکا چون می دونستند شاه مریضه و نمیتونه مملکت رو اداره کنه از ما حمایت نکردند.سازمان امنیت خیلی اشتباه می کرد و بعد معلوم شد که خودشون زمینه خیلی از تظاهرات رو ایجاد می کردند و حتی اونها هم به ما پشت کردند.تمام دنیا و رسانه ها در زمان تبعید  آیت* الله خ.م.ی.ن.ی ((!!)) از ایشون حمایت می کردند و سخنان ایشون((!!)) رو در سراسر دنیا پخش می کردند.ما بعد از تبعید امنیت نداشتیم.و... در آخر هم گفت ا.ع.ل.ا*ح.ض.ر.ت خیلی مرتکب اشباه شدند.....بیشتر از همه احترام و لفظ آیت* الله و ایشون ایشونش برام جالب بود

ثریا *بختیاری همسر اول محمدرضا *پ.ه.ل.و.ی در سن 80 سالگی(چطور دلش اومد این گوگوری مگوری رو ول کنه؟)

ف.ر.ح* د.ی.ب.ا.غلامرضا* پ.ه.ل.و.ی و همسرش یاسمین 

ف.ر.ح* د.ی.ب.ا.غلامرضا* پ.ه.ل.و.ی و سه دخترش

 پست بعدی ۱۹ اردیبهشت...تولد پرنیانم.

پیوست:شیرین تا ۳ روز انواع و اقسام میوه،شیرینی،پلو،چلو،سالاد و ...داریم.

+نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت10 قبل از ظهرتوسط پارمیدا | |