مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مردابست

سوک سوک

***سلام...میبینم که خیلی وقته نیومدم این طرفها

حالا هم زیاد به دل نگیرید فقط اومدم بگم که سوک سوک و خلاص....زیادی درگیر کار و بار و ... شدم.بهانه بهتر از این؟!نه واقعیت دیگه حس و حالش رو ندارم..همه سایت ها هم که فیلتر هست...حالا هر چی هم فیلتر شکن نصب کنی صبح پا میشی میبینی از یه جای دیگه پکوندنش پس مال بد بیخ ریش خودشون...

من و همسر جونی همچنان در حال لاو ترکونی هستیم...پارسا جیگر میره کلاس چهارم... پرنیان جون جونی هم میره کلاس اول...

دلم برای همتون کوت کوت شده(حالا هر کی فهمید کوت کوت چیه؟!)فکر نکنید وبلاگتون رو نمیخونم یه وقت میبینی میام ارشیو دو سه هفته رو میریزم وسط و میخونم ولی عمرا کامنت بزارم...اشاره به همون مسئله آب هندوانه و گشادی و ...

تمام

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط پارمیدا  | 

...داشتم می گفتم ...

همه چی آرومه،من چقدر خوش بختم.....

می گذره و می گذرونیم....همسر جونی ۴۰ سال رو پشت سر گذاشت و از آن پس برای خودش هم کرم دور چشم خرید!!!

پارسا میره کلاس سوم و دیگه برای خودش مردی شده!!!

پرنیان میره پیش دبستانی ،موهاش حسابی بلند شده  میخواداندازه پوپوپانتس(پوکوهانتس خودمون)بشه!!!

منم که خوش حالم because every thing is very cool!!!

پیوست:تولد همسر جونی ۴۰ شمع گذاشتیم روی کیک .از این شمع هایی که هر چقدر فوت میکنی بازم روشن میشه،به شمع ۳۲-۳۲ که رسیدیم دیدیم شمع های اول تموم شدن و دود کل خونه رو پر کرد و فرصت نشد بقیه اش رو روشن کنیم و جمیعا مشغول فوت کردن بقیه اش شدیم تا احتیاجی به ۱۲۵پیدا نکنیم.آی خوش گذشت..آی خوش گذشت وقتی همه خاکستر و چوب کبریت و ایضا خامه از تو چشمامون در میووردیم.بی خود نیست همه میگن زیر ۳۵ سال بهش میخوره .حالا پیدا کنید پرتقال فروش را با اون ۶-۷ سال باقی مونده سن و سال همسر جونی را!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 خرداد1389ساعت 6 بعد از ظهر  توسط پارمیدا  | 

بدون شرح

...نماینده بیمه عمر و تامین آتیه پاسارگاد شدم و یه جورایی وقت سر خاروندن ندارم چه برسه به وبگردی....

اگر سوال و اطلاعاتی در مورد این شرکت بیمه و خدماتش داشتید کامنت بذارید ....

در ضمن بیمه  پاسارگاد به انتخاب بیمه مرکزی ایران بیمه برتر شناخته شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط پارمیدا  | 

...همسر جونی...

... ۲۸ اردیبهشت سال ۱۳۴۹ در بیمارستان هدایت دروس (یا طبق شناسنامه اش قصبه دروس)به دنیا اومده.ته دیگ خانواده و سومین پسر خانواده هست.مامان خانومیش خیلی منتظر دختر بوده که حضرت اجل نزول اجلال کردن و کاسه کوزه ملت رو به هم زده.

گرد و قلمبه با چشم های درشت سبز که به مادر بزرگ پدریش رفته.نتیجه ی دختری ستارخان هست. تا ۷ سالگی با شیشه شیر خورده البته از نوع گاوش .تا حالا چند بار دست و پاش شکسته.تنها تولدی که تا قبل از ازدواج براش گرفتن توسط دختر همسایه که فرحناز نامی بوده صورت گرفته.و بعد از ازدواج هم همسر جونیش هر سال براش جشن گرفته تا بچه ام دچار خود جشن تولد کم بینی نشه.

خوش تیپ،خوش هیکل با یه ۵/۴ کیلو اضافه وزن.قد طویل،سفید و بور و چشم سبز هست.مو داره رو سرش این هوا.تمام زندگیش یه طرف،موهاش هم یه طرف.طوری که اگه صبح به صبح و بعد از حمام یه نیم ساعتی موهاش رو شونه نکنه و اتوبان تهران شمال رو خط کشی نکنه روزش،روز نمیشه.هر ۲ تار مو رو می گیره و یکی رو میده راست و یکی رو چپ تا آخر. ته شیشه ادکلن رو با پیراهنش انگشت میکنه و کلا حمام رفتن و اصلاح صورت و مو شونه کردنش  و ادکلن زدن و در کل آماده شدنش برای بیرون رفتن یه ۱ ساعتی طول می کشه.

خوش اخلاق و مهربون و خانواده دوست هست و در کل مثبته..تو کارهای خونه به غیر از ظرف شستن کمک می کنه.بال بال یزنم ظرف نمیشوره و با نهایت عشق اگه ظهر برگردم خونه باید ظرف های صبحانه اش رو بشورم.ولی موقع مهمونی و بچه داری سنگ تموم میذاره.خوش قلب و دلش پاکه.اصلا کاری به کارت نداره که کجا میری و کی میای و ...؟

سن و سالش زیر ۳۰ سال می خوره ولی وقتی ملت می فهمن که چند سالشه و تازه ازدواجم کرده و تازه ترم دو تا بچه هم داره فکشون میاد رو آسفالت.۱۰ سالی میشه که همدم زندگیش شدم.بابای یه پسر ۵/۷ ساله و یه دختر ۴ ساله هست.

بهترین بهترین ها ، ۳۹ سالگیت مبارک.

پست بعدی...عروسی به سبک سوریایی

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 8 قبل از ظهر  توسط پارمیدا  | 

...4 سالانه...

... ساعت ۶ صبح ۱۹ اردیبهشت ماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و چهار.بعد از ماچ و بوسه با مامان  خانومیو ماچ مالی پارسا که خواب بود ،همسر جونی گفت بذار ازت عکس بگیرم ولی اول صبحی نمیدونم چه مرگم شده بود که افتاده بودم رو دنده لج که نه نمی خواد . اونم که هاج و واج مونده بود که یعنی چی؟ولی احتمالا طفلکی روش نمی شد بگه باز قاط زدی؟؟!!.سر به دنیا اومدن پارسا راه به راه عکس گرفتم ولی سر این نی نی  حال و حوصله اش رو نداشتم.رفتیم دنبال خواهرم و رفتیم بیمارستان.کارهای پذیرش رو انجام دادیم و دکترم چون می دونست که سر پارسا  اتاق خصوصی گرفتیم .این بار هم برای اینکه اتاقها پر نشه از شب قبل که وقت جراحی گرفته بود برای من هم اتاق خصوصی رزرو کرده بود.مرسی خانم دکتر که انقدر ماهی و از نظر من بهترین دکتر دنیا.

ساعت ۸ رفتم اتاق جراحی .ماسک رو گذاشتن که باز رگ خل خل گریم  گل کرد و خواستم ببینم تا کی میتونم مقاومت کنم و بیهوش نشم.به زور هی پلکهای بال بال زده  رو باز نگه می داشتم و تکنسین بیهوشی هاج و واج نگام می کردو ...۸:۱۵ دقیقه پرنسس من  با چشم های گربه ای عسلی به دنیا اومد.از بین اسمهای پرنیان، هلیا،هیوا، و ... پرنیان رو انتخاب کردیم.

حالا بشنوید از همسر جونی.... داشتم روزنامه می خوندم که پرستاره با کلی ذوق و نیش باز اومد گفت: وای ی ی ی ی  مبارکه دختره...منم همین طور که سرم تو روزنامه بود گفتم :خودم می دونم !!!!اینم خاصیت سونوگرافی ۳ بعدی که از ۴ ماهگی خبر دار شدیم و دیگه ذوقی واسمون نمونده بود.حالا خوبه که لا اقل با همون سر توی روز نامه به بنده خدا مژدگانی رو داده وگرنه خدا رو چه دیدی یه وقت می دیدی  از لجش یه بچه دیگه رو تحویلمون می داد.

بعد از ظهر پارسا براش یه شاخه رز صورتی آورده بود و اصرار اصرار که خواهری بگیرش برای تو آوردم و می خواست بذاره تو دستش .ای قربون اون دلت برم مامانی آخه از یه بچه ۵/۳ ساله چه انتظاری میشه داشت؟!(توی عکس گل پارسا کنار دست پرنیان هست)

......

......

......

حالا ۴ سال از اون روز میگذره....دختر من عاشق اینه که عروس بشه سفارش داده که زود تر عروسش کنیم و براش تاج و تور و ... بخریم تا مقدمات عروسی فراهم بشه. و برای خودش صندل باربی می پوشه و یه تور میندازه رو سرش که یعنی من عروسم بهش میگم مادر حالا چه عجله ای بود  صبر میکردی یه چایی دیگه می خوردی بعد سر فرصت.عاشق رنگ صورتی هست.حتی وقتی اتل متل می خونه به جای دور کلاش قرمزی میگه دور کلاش صورتی و  بهش می گیم صورتی خانوم.قرتی و رقاص هست.۱۰۰٪ هوو اینجانب هست.از امسال می خواد بره کودکستان.به قول معروف از آب و گل در اومده و تمام کار هاش رو خودش انجام میده...و تمام این ها یعنی دختر من داره بزرگ میشه...

خدایا به خاطر وجودش.به خاطر زیباییش.به خاطر سلامتیش.به خاطر دل پاکش.به خاطر قلب کوچولوی مهربونش. به خاطر خنده هاش.به خاطر گریه هاش. به خاطر لجبازیهاش. به خاطر جیغ جیغو بودنش.به خاطر...به خاطر... سپاسگذارم.

عروسکم تولد ۴ سالگیت مبارک.

پیوست:دارم برای پارسا و پرنیان یه وبلاگ اختصاصی میزنم که تمام مراحل زندگیشون رو توش بنویسم و عکس هاشون رو هم بذارم . فقط می خوام اختصاصی باشه وخانوادگی و امکان بازدید برای دیگران نباشه در غیر این صورت مجبور می شم سانسور شده و بدون عکس  بنویسم که خوشایند نیست...کسی میتونه کمکم کنه ببینم اصلا چنین چیزی امکانش هست یا نه ؟و اگر میشه چه جوری؟ هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستیم.

پست بعدی:۲۸ اردیبهشت ...تولد همسر جونی

پست بعد تریش...عروسی به سبک سوریایی

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 8 قبل از ظهر  توسط پارمیدا  | 

مطالب قدیمی‌تر